تعذر عليها إدراك ذواتها و ادراك ادراكاتها و ادراك آلتها فلو كانت القوّة العاقلة جسمانية لتعذّر عليها ذلك .
و ثانيهما أن مصدر الفعل هو الذات فلو كانت الذات متعلقة في قوامها و وجودها بذلك المحل كان الفعل صادرا عن تلك الجهة فيكون للجهة المتعلّقة بذلك الفعل مدخل في ذلك الفعل فيكون الفعل بمشاركة ذلك المحلّ و قد فرض أنه ليس كذلك ، فظاهر أن النفس غنيّة عن المادّة » « 1 » .
يعنى دليل هشتم اين كه گفتهاند : نفس در افعال خود غنى از محلّ است ، و هر چه كه در فعل خود غنى از محل است كه در آن حلول كند در ذات خود نيز غنى از محل است كه در آن حلول كند ، پس غنى از محل است .
أما بيان اينكه نفس در فعل خود غنى از محل است به سه وجه است :
يكى اين كه نفس ذات خود را إدراك مىكند ، و محال است كه بين او و ذاتش آلتى باشد ، پس نفس در ادراك ذاتش غنى از آلت است .
دوم اين كه نفس ادراك إدراكش را مىكند ، و اين ادراك ادراك به آلت نيست .
سوم اين كه نفس آلاتش را ادراك مىكند ، و بين او و آلاتش آلات نيست ؛ پس ثابت شد كه نفس در فعل خود غنى از آلت و محل است ، و هرچه در فعلش از آلت و محلّ مستغنى است در ذات خود نيز از محلّ بىنياز است به دو وجه :
يكى اين كه قواى نفسانيه چون جسمانيهاند و در ذات خود محتاج به محلّ خودشانند ناچار بر آنها ادراك ذاتشان و ادراك ادراكاتشان و ادراك آلتشان متعذّر است .
دوم اين كه مصدر فعل ذات است پس اگر ذات در قوام و وجودش بمحلّ تعلق داشته باشد بايد آن محلّ در صدور فعل دخيل باشد و حال آنكه دانستى كه نفس در فعلش - يعنى در طايفهاى از افعالش - مستغنى از ماده است ، پس نفس جسم و
هامش
( 1 ) . ج 2 ، ص 371 ، ط حيدر آباد دكن هند .