تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
عاقله حلول كند چنان كه براى ديدن چشم خود بايد صورتى از چشم خود بوسيله آينه در چشم خود آورد تا چشم خود را باينصورت دويم بيند و آن صورت كه قوه باصره در او است كافى نيست ، آن صورت چشم كه ديده مىشود بوسيله آئينه در مردمك چشم قرار دارد نه در همه چشم ، و اگر بنابراين باشد كه در يك عضو دو صورت جمع شود محال است همچنين اگر دو صورت دماغ در دماغ جمع شود محال است يكى صورت ظاهرى و ديگرى براى تعقّل » . دليل پنجاه و يكم : اگر نفس ناطقه انسانى جسم يا جسمانى باشد لازم آيد كه علم مساوى با معلوم نباشد ، زيرا كه نفس ناطقه تعقّل بسائط محضه مىكند ، و آن بسائط محضه معقولات نفس يعنى معلومات وى مىگردند ، حال گوييم : قوّه عاقله كه همان نفس ناطقه است اگر جسم و جسمانى باشد لازم آيد كه آن معقولات بسيطه بتبع محلّشان كه قوهء عاقله است منقسم گردند ، پس جزئى از علم كه در قوه عاقله جسمانيه بالفرض منطبع است اگر متعلّق به تمام معلوم باشد لازم آيد مساوات كلّ علم با جزئش ، و اگر متعلّق به بعض معلوم باشد فرض در اين است كه معلوم را بعض نيست زيرا كه از بسائط محضه صرفه است . و همچنين نقل كلام مىكنيم در يك يك أجزاى علمى كه در قوه عاقله جسمانيه منطبع است ، و چون هيچيك از اجزاء علم نشده است مجموع آنها نيز علم نيست زيرا كه مجموع نيست مگر همان أجزاء ، و اجزاى مقدارى با هم متشابه‌اند و با كلّ مشابه . و فرضا اگر به اجتماع أجزاء هيئتى حاصل گردد كه آن هيئت حاصله علم باشد باز نقل كلام در اين هيئت حاصله كه علم است مىكنيم و مىگوييم : آن قوه‌اى كه ادراكش كرده است اگر قابل انقسام است سخن باز در أجزاء آن هيئت حاصله كه علم است پيش مىآيد و هكذا . توضيح اين كه أولا همچنان‌كه اجزاى علم منطبع در قوهء جسمانيه تمام آن معلوم نيست همهء اجزاء نيز تمام آن معلوم نيست به اين معنى كه اصلا آن معلوم نيست چه