آن گردد تا محل معلوم گردد ، يعنى آن صورت منتزع از محلّ ، مدرك و معلوم بالذات عاقله باشد ، و محلّ آن صورت منتزعه كه منشأ انتزاع است معلوم بالعرض عاقله ، مانند علم تو بزيد خارجى كه معلوم بالذات صورت زيد است عند النفس و آن صورت مرآت است براى لحاظ و رؤيت و دانستن زيد خارجى ، پس لازم آيد كه دو صورت يكى صورت اصلى محلّ و ديگر صورت منتزع از محلّ هردو حال در مادّه واحده كه همان محلّ منشأ انتزاع صورت ثانيه و محل نفس ناطقه يعنى قوه عاقله گردند ، و اجتماع دو صورت در محلّ واحد محال است و مبتنى بر امر محال نيز محال است - يعنى چون ادراك نفس عاقله محلّش را مبتنى بر اجتماع مثلين است و اجتماع مثلين محال است ، پس ادراك موقوف بر آن نيز محال است - بنابراين نبايد نفس هيچگاه محلّش را ادراك كند ، و حال اين كه تعقّل نفس به بدنش و به هريك از اعضاء و اجزايش گاه هست و گاه نيست .
و تو را رسد كه بطور تفصيلگويى اگر نفس ناطقه جسمانى باشد ، و حالّ در قلب صنوبرى يا دماغ باشد دائما مدرك محلّش باشد و آن را هميشه تعقل كند و تصوّر نمايد ، و يا اصلا هيچگاه تعقل و تصوّر و ادراكش ننمايد ، زيرا فرض در اين است كه حالّ در جسم است مانند حلول آب در برگ گل مثلا ، و مانند قوّه باصره در چشم ، و قوه ذائقه در زبان ، و محلّ آن هميشه برايش حاصل است ، و اگر محلّ منتفى شود او نيز منتفى مىگردد ، و نفس ناطقه منطبعه در محل مىتواند مدرك محل باشد .
پس گوييم كه صرف حضور نفس محلّ و عين آن براى نفس ناطقه آيا در ادراك وى محلّش را كفايت مىكند يا احتياج به امر ديگر دارد ؟ ، اگر صرف حضور محلّ كفايت در ادراك بكند بايد هميشه محل ، مدرك و معقول نفس ناطقه باشد ، يعنى نفس ناطقه بايد دائما متعقّل او باشد .
و اگر صرف حضور محل كافى نباشد بلكه احتياج به امر ديگر داشته باشد آن امر يا مجرد است و يا مادّى و جسمانى ، اگر مجرّد باشد كه أوّل الكلام و تسلسل لازم
گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 175
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٧٥