نفس ، قلب يا دماغ يا عضو ديگر رئيس يا مرئوس را گاه متعقّل است و گاه نه » .
اين برهان دليل پنجم دبيران كاتبى در حكمة العين است ، و همين دليل ، برهان نهم أسرار الحكم متأله سبزوارى است « 1 » ، و عبارت مذكور را نيز از آنجا نقل كردهايم و نيز همين برهان ، دليل ششم حكمت منظومه آن جناب است و عبارتش اين است :
« إن النفس الناطقة لو كانت منطبعة في جسم كقلب أو دماغ أو غيرهما لكانت إمّا دائمة التعقل لذلك الجسم الّذي هو قابله ، أو غير عاقلة له رأسا ، و لا واسطة بين شقي هذه المنفصلة حينئذ ، لكن التالي باطل لأنّ تعقّل النفس لبدنها و لكلّ عضو عضو منه حاصل في وقت دون وقت .
و أما بيان الملازمة فهو أنه إما يكفي في تعقّلها لذلك المحلّ حضوره بنفسها لها فتكون دائمة التعقّل له ، أو لا بل تحتاج إلى صورة أخرى فيلزم اجتماع المثلين في مادة واحدة فيمتنع تعقّلها لمحلّها » .
يعنى اگر نفس ناطقه در جسمى چون قلب و دماغ و جز آنها منطبع شود يا بايد هميشه محلّ خود را كه خود حالّ در اوست تعقّل كند ، يا بايد اصلا تعقل نكند ، و حال اين كه هيچيك از اين دو نيست و شقّ ثالثى كه واسطه است متحقق است كه گاهى ادراك بدن و اجزاء و أعضايش را مىكند و گاهى نه .
بيانش اين كه اگر نفس چون قوه ذائقه مثلا كه در محلّش كه جرم زبان است منطبع باشد هميشه با محلّ خود است و چون فرض در اين است كه قوه عاقله است و محلّ آن هميشه بنفسه در نزد وى حاضر است پس بايد دائما محلّ او معقول و مدركش باشد و حال اين كه چنين نيست ، و اين قسم در صورتى است كه حضور عين محلّ را براى نفس كافى بدانيم در ادراك نفس او را .
و اگر بگوييم حضور عين محلّ كافى نيست كه محلّ ، معلوم نفس ناطقه باشد ، ناچار بايد بگوييم كه صورتى ديگر منتزع از محلّ بايد واسطه بين قوه عاقله و محلّ
هامش
( 1 ) . ص 250 بتصحيح و تعليق استاد علّامه شعرانى - رضوان اللّه عليه -