دليل سى و هفتم : اين كه جميع بدن و جوارح انسان آلتى است مثل چشم و گوش و زبان و غيره ، و هريك از اينها جهت موضوعى است كه آن از ديگرى نيايد ، و آلات را كارگرى بايد كه آنها را به كار درآورد زيرا كه محال است كه آلت خود را و يا آلت ديگر را به كار آرد ، پس اگر در انسان غير جسم او چيز ديگر نباشد لازم مىشود كه آلات بىكارگر خود را به كار درآورند .
دليل سى و هشتم : اين كه انسان هرمحل خواهد كه معناى صعبى دريافت كند محتاج آن مىشود كه به خلوتى رفته و جميع حواسّ خود را معطّل سازد و بذات خود رجوع كند ، و در او مستغرق شده دمبدم از او استفاده معانى كند ، پس اگر مدرك معانى جسم او بودى در تحصيل معانى چرا به تعطيل محتاج شدى ؟
دليل سى و نهم : اين كه انسان گاه هست كه آنچنان مشغول به أمرى دينى يا دنيائى مىشود كه اجزاى خود را فراموش مىكند ، پس اگر انسان جز جسم او چيزى ديگر وراى جسم و جسمانى نبودى آن كيست كه أجزاى جسمانى خود را فراموش كرده است ؟
دليل چهلم : اين كه بدن انسان نشو و نما مىكند و متحلّل مىگردد و أصلا از آن خبر ندارد ، پس اگر انسان همين جسم بودى از نشو و تحلّل آن خبر داشتى .
دليل چهل و يكم : اين كه بسيار هست كه نفس ناطقه در حالت ضعف بدن چيزى را مثل حالت خواب مشاهده مىكند كه بعد از آن بمدّتى قليل يا كثير پديد مىآيد ؛ پس معلوم مىشود كه نفس ناطقه بسبب ضعف بدن ضعيف نمىگردد ، بلكه چه بسيار كه قوّت او به ضعف بدنش افزون مىشود ، و نفس ناطقه اكثرى از انسانها در
گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 162
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٦٢