و دليل بر اينكه يك چيز است اينكه به تنهائى هم صلاحيّت فعل دارد ، و هم صلاحيّت انفعال : أما صلاحيّت فعل به اين جهت كه بديهى است قضاياى حاصل در نزد خودش را تأليف مىكند ؛ و أما صلاحيّت در انفعال به اين جهت كه نتيجههاى صادقى را كه از آن قضايا استنباط كرده است قبول مىكند ؛ از اينروى صالح است كه عقائد متناقضه را در حالت واحده تصور كند ، بلكه از اينروى صالح است كه چون بكمالش رسيد مشتاق بسوى عالم روحانى گردد ؛ پس اگر نفس جسمانية السنخ باشد اشتياق بالقوّه بسوى عالم روحانى از وى منبعث نمىگردد زيرا كه شيء هنگام تكاملش اشتياق پيدا نمىكند مگر بسوى عالم جوهرش .
و چون فساد بر جوهر ممتنع است مگر به يكى از جهات چهارگانه مذكور دانسته مىشود كه نفس ناطقه همچنانكه براى قبول صورت ابديه دائمه صالح است همچنين براى بقاء دائم نيز صالح است ؛ پس واجب است كه قالب انسى را در مقامى داشت كه از أعداى مضرّهاش چون حرص و غضب و شهوت برحذر داشت تا به كرامتى كه براى او آماده است ، پيروز گردد .
پس هركه بشرف حكمت موقن است عيش دنياوى گروهى را كه اهل حكمت نيستند لذيذتر بداند عقل مضطرّش مىكند به ايجاب تمام لذّت براى صاحبان لذت در دار أبد « 1 » . و هركس اين معنى را دانست و مرگ را ناخوش داشت پس وى سلوك به منزلتى را كه براى آن آز به تحصيل حكمت داشت ناخوش دارد ؛ پس حكيم از بيمهاى مرگ ترس ندارد در حالىكه طالب منزلت و كرامتى كه بعد از مرگ است مىباشد .
و همچنين آنكس كه بشرف حكمت موقن است بر او است كه تا برايش ترك لذّات جسمانيه كند كه روانش براى بقاء در حقيقت مفارق قالبش گردد « 2 » .
هامش
( 1 ) . يعنى عقل وادارش مىكند و بر او حكم لازم مىكند به تحصيل لذّت تامّ ابدى كه لذّت حقيقى است و براى صاحبان آنكه اهل اللّهاند مىباشد .
( 2 ) . تا از مفارقت جسم و جسمانيّات و از ترك عالم طبيعت و لواحق آن ، معذّب نگردد .