اين موضوع شريف از قديم الدهر در نزد حكماء إلهى مسلّم بوده است : حكيم فرفوريوس قبل از اسلام در اين موضوع كتابى نوشته است ، و در اسلام صدر المتألهين - قدّس سرّه - در كتب حكميه متعاليهاش بخصوص در كتاب عظيم الشأن اسفار آنرا مستدل فرموده است ، و بعد از وى شاگردان عالى مقام مكتبش و اتباع آن جناب هريك اين مطلب شامخ را بزبانى و قلمى بيان كردهاند ؛ و حقّا كتاب مستطاب گرانمايه ما به نام اتّحاد عاقل بمعقول را در اين امر خطير اهميّت شايان است .
و خلاصه اين دليل اين كه چون معقولات مجرّد از مادّه و مادّياتاند كه بر زمان و مكان محيطاند ، و قوّه عاقله كه همان نفس ناطقه است چون آنها را ادراك كرد بدليل اتحاد عاقل بمعقول با آنها متّحد مىشود بدان نحوه اتّحادى كه اشاره شده است ، پس نفس متّحد به آن معقولات مرسله نيز موجود مجرد مطلق و مرسل است .
فائده : نقل چند سطرى از جلد دوم مصنّفات بابا افضل كاشى « 1 » ، در بيان اين عنوان كه « وصال نفسانى اتّحاد است » ، در ذيل اين دليل مناسب مىنمايد ، و آن اينكه :
« هر محبوب كه بود در نفس محبّ باشد و هيچ مواصلت قوىتر از آن نيست ، و اين مواصلت كه در صورت طلبيده شود آنست كه جسد محبوب با جسد محبّ متجاور شوند و متداخل نتوانند شد ، و در نفس چه جاى متداخل كه متّحد گردند ؛ و چون اتحاد خرسند و خشنود نمىكند بمجاورت أجساد كى قناعت افتد ؟ و اين اسباب كه از بيرون مىجويند سبب زيادى بيخبرى و بيخودى و تفرقت و غايت ضلالت است » .
دليل بيست و ششم : اين دليل را ابو البركات بغدادى در كتاب معتبر « فاحتجوا على ذلك بأن القوى الجسمانية المذكورة لا تدرك ذواتها و آلاتها ، و النفس الناطقة التي هي
هامش
( 1 ) . ص 666