تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه گوهر روان (فارسى) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
مىتواند بنويسد و همه را حاضر دارد ، و حال اين كه در قواى جسمانيه تزاحم و تراكم صور مختلفه ممكن نيست نه از حيث ادراك و نه از حيث حفظ ، مگر نمىنگرى كه حواس چون به صورتى روى آورند نمىتوانند بذاتها صورت پيشين را حفظ كنند ؟ زيرا كه جسم اگر بخواهد صورتى ديگر قبول كند بايد از صورتى كه دارد دست بشويد ، پس قوّه عاقله غير جسمانى است . و أمّا اين كه نفس ناطقه چگونه منسيّ خود را استعاده مىكند بحث جداگانه‌اى مىخواهد ، و ما در اين موضوع بطور مستوفى در رساله « نفس الأمر » بحث كرده‌ايم ، و آن رساله را در شرح عين سى و چهارم از كتاب ما « سرح العيون في شرح العيون » كه « في سهو النفس و نسيانها ثمّ تذكّرها » است ، درج كرده‌ايم . و به تقرير ديگر كه متألّه سبزوارى در اسرار الحكم در بيان ، اين دليل تحرير فرموده است و برهان يازدهم آن كتاب است اين كه : « هر صورتى يا صفت طاريه‌اى كه متجدّد شود بر جسمى بسببى از اسباب ، چون زايل شود تسبيب مستأنف خواهد در استرجاع آن ، مثلا آب هرگاه متسخّن شود به آتش پس زايل شود سخونت از آن در استرجاع سخونت بتجديد تسخين مسخّن حاجت است ، بخلاف نفس كه علمى بتعليمى يا تفكّرى مىآموزد و هرگاه ذاهل يا ساهى آن شود ممكن است استرجاع آن بتذكّر بدون تسبيب جديد . و بالجمله مستكفى است در اين بذات و باطن ذات خود مثل نفوس فلكيه در استكمال ، و نفوس مؤيّده من عند اللّه . و علم گفتيم نه تعقّل تا شامل شود معقولات و مدركات جزئيه را ، چه استكفا در هردو صنف باشد و دانستى كه نفس است مدرك همه معلومات كليّه و جزئيه . پس ترتيب قياسى مىدهيم بهيئت شكل دوم كه نفس مستكفى است بذات و باطن ذات خود در اين استرجاعات ، و نيست شيئى از منطبعات مستكفى ، پس نيست نفس منطبع . تبصره : عبارت اين برهان اسرار الحكم ترجمه حجّت يازدهم فصل اول از باب