بنابراين چگونه زيبندهء چنين حكيمى است كه اين گونه عنايت به حيوانى كوچكتر از پشه داشته باشد ، چطور در خلق انسانى كه در خلقت آن آثار عنايت به اندازه اى است كه نهايت شگفتى را بر مى انگيزد چنين عنايتى نداشته باشد .
پس به ناچار بايد انسان داراى نفسى جاودانى باشد ، و اين نفس غير از اين بنيهء ناپايدار است ، بلكه اين بنيه درست شده تا آلت نفس در استكمال باشد و غايت وى نعيم جاودانى است ، و دانستى كه هر چيز كه خود را ادراك كند مركب نيست ، پس نفس مركب نمى باشد .
و وقتى در ملكاتى كه به تجزيه اى همانند تجزيه امور متصل تجزيه نمى گردد ، همانند ملكه بخشش و دانايى و شجاعت و ترس و تهور و ديگر ملكاتى كه قابل شدت و ضعف نيستند و همانند كميات متصله تقسيم نگردند ، بينديشى ، در مى يا بى كه محل اين ملكات نفس است و آن جسم و يا چيزى كه به حلول سريانى در جسم حلول كند نيست ، زيرا هر چيزى كه محلش چنين باشد به لحاظ پذيرش محلش قبول انقسام مىكند .
و روا نيست كه نفس در غير خول حلول كند ، و گرنه وجودش وجودى متكى به غير خواهد شد و مستقلا به فعلى از افعال نخواهد پرداخت ، بلكه فعل به واسطه وى به محلش منسوب است ، چنان كه به واسطه قدرت و اراده به محل آن دو منسوب مىشود ، نه به خود آن دو ، لذا گفته مىشود وى به اراده كارى انجام داد و لى نمى گويند : اراده به واسطه محلش چنين كرد ، وعاقلان اهل حقيقت اين امر را روشن مى يابند ، پس نفس جوهرى بسيط است ، و اگر بسائط بر جواهر ( مثل سطح و خط ) را در عالم استقراء كنند آنها را قابل زوال مى يابند ، بلكه تأليف و ترتيب متقدم بر اين بسائط است ، و چه بسا فطن به اين دليل بر اين كه نفس فانى نمى شود اكتفا مىكند ، و رسيدن به اين حكم كلى از راه فهميدن جزئيات آن است ، چنان كه در باب تجزيه همين روش را به كار برديم و نفس به بدن تعلق تدبيرى و تصرفى واستكمالى دارد ، نه تعلق حلولى . وهمانگونه كه از بين رفتن يك عضو باعث از بين رفتن نفس نمى شود ، فساد ديگر اعضاء نيز باعث فساد آن نمى گردد ، و مرگ همه اعضاء باعث مرگ وى نمى شود ، وفقد آلت مقتضى فقد كاربر آن نيست ، و در تحلل و تبديل بدن خويش بينديش و اين كه چگونه مى دانى كه تو همان كسى هستى كه از سى سال جلوتر بودى .
اميد است اين تذكرها قانع كننده خردمندان باشد ، و به همين اندازه اى كه در اينجا به طور مجمل و بدون توغل در براهين دقيق و تقريرات عميق و مقدمات گوناگون و راههاى دشوار آورديم ، ايمان به مبدأ و معاد حاصل مىشود ، اگر فطانت و بخت يار كسى شود و خواهد به تفصيل آن را دريابد ، بايد مطالب فوق و امور مربوط به آن را تحصيل كند و به مطالبى كه در كتاب هاى مفصل آمده بپردازد . اين مطلبى بود كه مربوط به علم اعلى است .
رساله وحدت از ديدگاه عارف و حكيم (فارسى) — صفحة رسالهء ابن كمونه در مبدأ و معاد 143
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
صرسالهء ابن كمونه در مبدأ و معاد ١٤٣