هر مفهوم كه فرض صدق آن بر كثيرين ممتنع باشد چون مفهوم زيد جزئى است ، و اگر نباشد چون مفهوم انسان كلّى است ، كلّى به اين معنى را كلّى منطقى گويند .
و طبايع اشياء را كه آنها را ماهيت مطلقه مىگويند از اين رو كه لا بشرطاند و بر متقابلات مادّى خارجى صادق مىآيد كه « اللّا به شرط يجتمع مع الف شرط » چون طبيعت انسان كه در افراد انسان خارج نيز متحقّق است ، و طبيعت حجر كه در اشخاص حجر خارج موجود است ، و همچنين طبايع آب و خاك و آتش و بياض و سواد و غيرها كه در افراد خارجى خودشان موجودند آن را كلّى طبيعى خوانند . و اين كلّى طبيعى همان ماهيت مطلقه است كه چه در ذهن و چه در خارج موجود بالعرض است زيرا كه وجود بالذات اصل در جعل و تحقق است ، و ماهيات بتبع آن و بالعرض موجودند .
و كلّى طبيعى موصوف بكلّى منطقى را چون انسان كلّى ، كلّى عقلى گويند . وعاء تحقّق كلّى منطقى و كلّى عقلى فقط صنع ذهن است ، أما كلّى طبيعى در خارج از ذهن نيز تقررّ مىيابد منتهى بالعرض .
و يكى ديگر از معانى كلّى كه در حكمت متعاليه و صحف عرفانيه متداول است كلّى بمعنى إحاطهء شمولى و سعهء وجودى است ؛ مثلا صادر نخستين وجودى كلّى است ، و علّت نسبت بمعلول خود وجود كلّى دارد يعنى سعه وجودى و احاطه شمولى دارد كه آن سعه و احاطه را وجود معلول ندارد ، و كلّى به اين معنى از جرگه مفاهيم دور است و در ذهن نمىآيد و عالم تحقّق آن فقط متن خارج است ؛ افلاطون ربّ النوع را كلّى به اين معنى مىداند يعنى از مثل موجوداتى را كه سعه وجودى و احاطهء شمولى نسبت بسائر افراد مادّى خود دارند كه مربى آنهايند اراده كرده است ؛ و كلّى بمعنى اخير يكى از معانى صورت است كه هر موجود بالفعل را صورت گويند ، و به اين معنى جواهر مفارقه و عقول قادسه را صورت گويند كه موجوداتى كلّى بمعنى وسيع
دو رساله مثل و مثال (فارسى) — صفحة 148
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص١٤٨