است و يا در بود و پيوندش بدان وابسته نيست ولى برايش همچون دستافزار است مانند خامه در دست نگارنده و تيشهواره در دست درودگر و از اينگونه چيزها . و يا برايش چون سوارى راهوار است كه هر سوى خواهد او را ببرد تا به خواستهء خود برسد ؟
و باز پرسش پيش مىآيد كه آن گوهر كه جز تن است و در او و يا بر او نباشد پس در كجا است و چگونه او را داراست و او را به كار مىكشد ؟
آيا چون آهنربا كه پارهء آهن را و كهربا كه برگ كاه را مىربايند آن گوهر نيز نيروى كششى دارد و با تن آنچنان است ؟
آيا يكى از آن دو نياز به ديگرى دارد كه همواره نياز از يكسو است و يا هر دو در كارهايشان انبازند و هر يك با ديگرى دست هم گرفته كارى را انجام مىدهند .
و يا تن به آن گوهر جورى نياز دارد و آن به اين جور ديگر ؛ بدين گونه كه آن به اين در بودش و اين به آن در كارهايش . و يا آن گوهر در برخى از كارهايش نياز به اين دارد و در برخى ديگر ندارد بدينگونه كه در خوردن و بوييدن و ديدن و شنودن و بسودن و مانند آنها نياز به تن دارد و در انديشه كردن و دانايى به خود و دانشپژوهى و مانند آنها از آن بىنياز باشد . و يا در آغاز دانشپژوهيش بدان نياز داشته باشد و در انجام نه و يا بسان ديگر باشد كه بايد كوشش و پژوهش شود تا دانسته شود چگونه خواهد بود ؟
و مىشود كه كسى پندارد همواره تن در بود و پيوستگى اندامهاى خود به يكديگر بدان گوهر نيازمند است كه اگر آن گوهر نباشد از هم گسسته گردد همچون چادرى سراپا كرده كه پارههاى آن به ريسمانى به هم پيوسته است و چون آن ريسمان را بكشند هر پارهاى به كنارى افتد و چادرى نبود . ؟
و يا به گفتهء برزويهء پزشك چنان كه در كتاب كليله و دمنه است ( ص 69 ، باب برزويه طبيب ) : « به نيت آدمى ، چون آوندى ضعيف است پر اخلاط فاسد از چهار نوع متضاد ، و زندگانى آن را به منزلت عمادى چنان كه بت زرين كه به يك ميخ تركيب پذيرفته باشد
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 79
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٧٩