تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
كأمثلة الانواع الجوهرية فى الذهن لأنها اضعف من تلك الانواع لقيام الانواع بذاتها و امثلتها بالذهن ، كانت الصور النوعية المنطبعة امثلة للصور النوريه كما أن الصور الذهنيه امثلة للصّور المنطبعة ، و كأنّ هذا أولى لأن هذا بالنسبة إلى ما فى نفس الأمر و ذلك بالنسبة الينا و لكن لا نزاع فى الشهوات و لا مشاحة فى الاصطلاحات » . « 1 » يعنى افلاطون بر اين عقيدت است كه هر نوعى از انواع جرميه در عالم حس را ، مثالى در عالم عقل است . آن مثال صورت بسيط نورى قائم بذات خود در لامكان است . اين صور نوريه بطور تحقيق ، حقايق اشيااند زيرا مانند ارواح براى صور نوعيه جسمانيه‌اند و صور نوعيه جسمانيه مانند اصنام آنهايند يعنى اظلال و رشحى از آنهايند به علت لطافت آنها و كثافت اينها ، پس آن صور نوريه به مثل ناميده شده‌اند . و از اين جهت مثل ناميده شدند كه شأن مثال اين است كه اخفى از ممثّل باشد و آن صور نوريه نسبت به ما أخفى از صور هيولانيه‌اند . و اگر نظر درباره مثال از اين جهت باشد كه بايد مثال اضعف از ممثّل باشد مانند أمثله انواع جوهريه در ذهن كه اضعف از انواع جوهريه در خارج‌اند زيرا كه انواع جوهريه قائم به ذات خوداند و أمثله آنها قائم به ذهن است ؛ در اين نظر صور نوعيه منطبعه ، امثله صور نوريه‌اند چنان كه صور ذهنيه ، امثله صور منطبعه‌اند . و گويا اين وجه أولى است زيرا كه اين وجه نسبت به نفس الأمر و واقع است ، و آن وجه به نسبت با ما است . توضيحا گوييم : آن كه گفته است « هر نوعى از انواع جرميه در عالم حس را مثالى در عالم عقل است » مقصود از انواع جرميه همان است كه در آغاز گفته‌ايم هر نوعى از انواع متاصله را فردى نورى عقلى در عالم إله است . بنابراين بايد تعليميات و مطلق انواع اعراض از تعريف مثل خارج باشند چون انواع جرميه نيستند ، و بايد فقط انواع متأصله جرميه را ارباب انواع باشد . و غرض قطب در بيان لفظ مثال اين است كه در مثال دو نظر است يك نظر اين كه
هامش
( 1 ) . ص 251 ، چاپ سنگى .
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 658 | حسن حسن زاده آملى