آن كار و اين پاداش است ؟ و همچنين در ديگر امورى كه كار و پاداش هر دو مادّى است . گاهى مىبينيم كه كار معنوى است و پاداش مادّى ، مثل تدريس و اجرت آن .
باز در اصل و فرع دقّت بفرماييد : ميوهها از درختها و بوتهها مىرويند ، درخت و بوته اصلاند و ميوه فرع ، و فرع چون بالا رود با اصل خود يكتاستى . حال بفرماييد خوشهء انگور را با زر ، و هندوانه را با بوتهء آن چه مناسبتى است ؟ و همچنين در ديگرها . و در عين حال مىدانيم گندم از گندم برويد جو ز جو ؛ و هيچگاه از بوتهء هندوانه خوشهء انگور نمىرويد . و مناسبت بين سلسلهء علل و معلولات و به عبارت ديگر ، بين اصول و فروع آنها ، دائمى است ، هر چند ما دسترسى به فهم آنها نداريم .
در خطبهء 143 نهج البلاغه ، امير عليه السّلام مىفرمايد : و قد مضت اصول نحن فروعها فما بقاء فرع بعد ذهاب اصله ؛ مراد از اصول پدران و از فروع فرزندان است . يعنى اصولى گذشت كه ما فروع آنهاييم ، فرع را پس از رفتن اصلش چه بقايى است . و آن كه گفتهاند الولد سرّ ابيه اشاره به همين معنى دارد . نقل ابياتى از ملاى رومى مناسب مقام مىنمايد . در دفتر سوم مثنوى گويد :
مرگ هر يك اى پسر همرنگِ اوست * آينه صافى يقين همرنگِ روست
پيش ترك آيينه را خوش رنگى است * پيش زنگى آينه هم زنگى است
اى كه مىترسى ز مرگ اندر فرار * آن ز خود ترسانى ، اى جان ، هوش دار
زشت روى تست نى رخسارِ مرگ * جان تو همچون درخت و مرگ برگ
از تو رسته است ار نكويست اربد است * ناخوش و خوش هم ضميرت از خود است
گربه خارى خستهاى خود كِشتهاى * ور حرير و قز درى خود رشتهاى
ليك نبود فعل همرنگِ جزا * هيچ خدمت نيست مانند عطا
مزدِ مزدوران نمىماند به كار * كاين عرض وان جوهرست و پايدار
آن همه سختىّ و زور است و عرق * و اين همه سيمست و زرِّ بر طبق
گر ترا آيد ز جائى تهمتى * كرده مظلوت دعا در محنتى
تو همى گويى كه من آزادهام * بر كسى من تهمتى ننهادهام