بايد بر لوح دل نگاشت كه فرمود : انّ لكلّ ظاهر باطنا على مثاله ( نهج البلاغه ، خطبهء 152 ) . تمام مطلب در پى بردن به معناى واقعى اين جمله است كه چگونه باطن بر مثال ظاهر است ؟ آن هم فرمود بر مثال اوست نه مثل او ، و در فرق ميان مثل و مثال دقّت لازم است .
توضيح آن كه مثل شىء آنى است كه با او در تمام ماهيت موافق و متّحد است و در عرض اوست ، و اختلاف و تفاوت در عوارض مشخّصهء فرديّه است ؛ مانند دو فرد انسان ، مثلا زيد و عمرو ، كه در تمام ماهيت انسان مثل هماند و تفاوت در عوارض مشخّصهء خارج از ماهيّت دارند . و جمع آن امثال است .
امّا مثال ، بر وزن كتاب ، گاهى به معنى ظلّ شىء است كه به حسب وجود در طول آن قرار مىگيرد و قائم به اوست ، اگر از اصل به فرع آييم كه اصطلاحا در قوس نزولى باشد ؛ ولى در قوس صعودى ، مثال اصل و واقعيت آن شىء است . و كيف كان بين اصل و فرع ، مثال يعنى مماثله است . و گاهى براى ايضاح است كه نمودار شىء است و با او در بعضى از جهات موافق است نه در ماهيت ؛ چنان كه مثلا زيد در دليرى مثال شير است . و جمع مثال ، مثل ، به ضم ميم و ثا ، مىآيد . ملاى رومى در مثنوى مىگويد :
كان دلير آخر مثال شير بود * نيست مثل شير در جمله وجود
فرقها بيحد بود از شخص شير * تا به شخص آدميزاد دلير
خلاصه اين كه مثل شئ آن است كه در ماهيّت و لازم ماهيّت با شئ شريك باشد ، يعنى ثانى و مكافى آن شئ باشد ؛ و مثال شئ آيت و ظهور آن و بالجمله از صقع آن باشد نه ثانى و كفو آن .
عارف بزرگوار ملا عبد الرزاق در آخر شرح فص سليمانى فصوص شيخ اكبر ، محيى الدين عربى ، گويد ( ط قاهره ، ص 306 )
اعلم انّ هذه الصّور و الاشكال و الهيئات و الأحوال الّتى نشاهدها بما فى العالم آيات نصبها اللّه لنا اعلام اظهرها امثلة لحقائق و صور و معان معقولة ازليّة هى شؤونه