امرى بالقوه باشد يا به اين شرط نيست :
قسم دوم ( يعنى آن كه به حسب وجود و حقيقتش بالفعل بودن مشروط به مقارن بودن او با امرى بالقوه نباشد ) معنى اوّل از معانى صورت است . و به اين وجهء مفارق را صورت بلامادّه گويند . و همچنين به صورت منتزعه از موادّ ، به سبب تجريد مجرّد و نزع نازع آن را ، صورت گويند ، و به همين وجه ، واجب - تعالى - را صورة الصّور گويند ، زيرا كه فعليت وجود در اين قسم اقوى و اتمّ و به حسب ارتفاع وجودى اشدّ از ما بالقوّه است .
قسم اول ( يعنى آن كه مقارن امرى بالقوه است ) پس بالضروره ، ما بالقوهء وى كه به ما بالفعل خارج مىگردد اين خروج به فعليت يا به صناعت است و يا بدون صناعت :
قسم اول كه به صناعت است پنجم از معانى صورت است .
قسم ثانى كه بدون صناعت است ، يا مطلقا بدون صناعت است ، يا نه :
قسم اول كه مطلقا بدون صناعت است ، معنى دوم از معانى صورت است .
قسم دوم كه مطلقا صناعت در آن دخالت ندارد ، يا در كمال اولش اين چنين است ، و يا در غير كمال اولش :
قسم اول كه در كمال اولش است ، معنى سوم از معانى صورت است .
قسم دوم كه خروج از قوه به فعل در غير كمال اولش است ، معنى چهارم از معانى صورت است .
و امّا آنى كه گفته است « كلية الكل ، صورت در اجزاست » معنايش اين است كه امور كثيرهاى كه آنها را ( در خارج ) جزء صورى حقيقى نيست ، به كليت و جمعيّت آنها ( به اعتبار ذهنى ) صورت در اجزاء گفته مىشود . و شك نيست كه اين قولى مجازى است كه اعتبار ذهنى به وحدت صورت خارجيه ، كه آن را ( حقيقة ) جهت وحدت است ، تشبيه گرديده است . اين ، معنى هفتم از معانى صورت است .
حالا كه در معانى صور آگاهى حاصل شد و دانستيم كه معنى جامع در اقسام صور بودن شئ بالفعل است ، چون هر موجودى را اعم از ذهنى و خارج فعليتى
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 630
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٦٣٠