شايد از ظاهر گفتارش گمان رود كه وى نيز گويد : تو كه به شناسايى خودت نمىتوانى دست بيابى چگونه كردگار خود را توانى شناخت ؟ اعنى همان تعليق به محال . ولى با دقّت در ابيات فوق معلوم مىشود كه سنائى نيز در مقام حثّ و ترغيب به معرفت نفس است كه « نفسشناسى راه خداشناسى است و هر گاه تو به خود آگاه نگردى چگونه توانى خداى خود را شناسى ؟ » و به فرض كه سنائى هم چنان توهّم باطل داشته باشد ، سخن ناصواب ، ناصواب است خواه به نثر و خواه به نظم . هر چند اين توهّم دربارهء وى بعيد مىنمايد ، زيرا كه يكى از مشايخ عرفان است و عارف مقامات ارتقا و اعتلاى شخص را در معرفت نفس داند . بلى معرفت به كنه واجب الوجود را ، كه هستى غير متناهى است و عين فعلّيتهاى كمالّيهء مطلق است ، هيچ عاقلى ادعا نكرده است ، و لا يحيطون به علما .
و مع ذلك كلّه ، شيخ اكبر محيى الدين عربى ، كه خرّيت در صناعت عرفان است ، در اوّل فصّ محمّدى فصوص الحكم گويد : معرفة الإنسان بنفسه مقدّمة على معرفته بربّه فإنّ معرفته بربّه نتيجة عن معرفته بنفسه لذلك قال عليه السّلام من عرف نفسه فقد عرف ربّه ، فإن شئت قلت بمنع المعرفة فى هذا الخبر و العجز عن الوصول فإنّه سائغ فيه ، و ان شئت قلت بثبوت المعرفة ، فالأوّل ان تعرف انّ نفسك لا تعرفها فلا تعرف ربّك ، و الثّانى ان تعرفها فتعرف ربّك . ممكن است تشقيق به منع معرفت و ثبوت معرفت در تفسير حديث به عنوان مماشات و يا به لحاظ اشخاص باشد . و باز در اين مقام مطالبى به تدريج تقديم مىگردد . و اللّه ولىّ التّوفيق .
درس صد و چهل و سوم
چنان كه در دروس پيشين گفتهايم شيوهء ما پرسش و كاوش چيزها و تحقيق و تدقيق در اشيا با نور دليل و برهان است نه به تقليد از آراى اين و آن . چه ، بايد رجال را به حق شناخت نه حق را به رجال . و به ضرب المثل معروف نحن ابناء الدّليل ، يعنى ما فرزندان دليليم . و لكن چون آراى بزرگان علوم و اقوال نوابغ معارف موجب تأييد و