القاى نفس بدن را و طرح وى آن را و تخلّى وى از بدن ، تعبير به « به در شدن جان از تن » فرموده است .
و در اين گفتار آن حضرت ( روز به در شدن جانها از تنهايشان ) دلالت است بر اين كه نفس انسانى چيزى جز اين هيكل محسوس است . زيرا خارج از چيزى بايد مغاير آن چيز باشد كه از وى خارج گردد و به در شود ، خلاف قول كسانى ( برخى از متكلمين ) كه قائلاند نفس همين هيكل مخصوص است . و اللّه اعلم .
اين بود سخن شارح مذكور در اين مقام ، كه نقل به ترجمه كردهايم . و غرض ما در درس سابق اين بود كه كيفيت تعلق نفوس به اجسادشان مانند علاقهء عاشق به معشوق است كه منجر به نقل كلام شارح نامبرده شد ، و مرادش تعلق نفس به همين بدن عنصرى است .
در سخن وى به چند مطلب توجه بفرماييد : يكى اين كه مشايخ اماميه ، چون شيخ صدوق ابن بابويه و شيخ مفيد و علم الهدى و بنى نوبخت ، از بيانات و روايات ائمهء معصومين عليهم السّلام به تجرّد نفس ناطقه از طبيعت و احكام آن راه يافتهاند و استفاده كردهاند . آرى از آن وسائط فيض حقائق الهيّه و السنهء صدق ، در تجرد نفس ناطقه و اين كه جزا نفس عمل است و اين كه علم و عمل انسان سازند ، به بيانات گوناگون ، گاهى در كسوت تشبيه و تنظير براى تقريب معنى به ذهن و گاهى به تعبيرات ديگر ، در جوامع روايى و صحف علمى اساتيد فن از قديم و جديد روايات بسيار نقل شده است ، كه در اين دروس به نقل و برخى از آنها تبرك جستهايم .
مطلب ديگر اين كه ببينيد آن متكلمينى كه از اهل بيت عليهم السّلام فاصله گرفتهاند ، چه بلايى بر سر معارف آوردند و در گوهر نفس چه گفتند و قبض ملك موت نفس را چه پنداشتند ؟ ! راستى اگر بيگانهاى بخواهد در اسلامشناسى تحقيق كند ، اگر منتهى به آرايى اين چنين گردد ، كارش به كجا خواهد كشيد و دربارهء اسلام عزيز ، كه برهان صرف و نور محض و حق خالص و منطق صدق است ، چه خواهد پنداشت ؟
مطلب ديگر اين كه در صحت اتصاف عرض به عرض اختلاف است : بعضى قائل
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 590
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٥٩٠