تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩
« من » بدان اشارت مىكند . و نفس نه اندرون تن است و نه بيرون از آن كه جدا باشد ، و نه پيوسته بدان است و نه گسسته از آن . زيرا آنچه كه مصحّح اتّصاف به اين امور است ، جسميّت و تحيّز است و حال اين كه آن دو از نفس منتفى است . و نيز نفس در جهتى از جهات نيست ، بلكه از اختصاص به جهات و از اتّصال به اجسام و از حلول در آنها منزّه است . و نفس عرض نيست ، هيچ گونه عرضى ، چه اين كه عرض به صفتى متّصف نمىگردد ؛ زيرا كه عرض خود نفس صفت است ، پس صفت ديگر را نمىپذيرد ، بخصوص صفات متقابله چون علم و جهل و شجاعت و جبن را . و تعلّق نفس به بدن همانا كه مانند تعلّق عاشق به معشوق است - عشقى جبلّى الهامى كه عاشق را به سبب آن عشق مادام كه به مصاحبت معشوقش متمكّن است امكان مفارقتش نيست ، لذا مفارقتش را ناخوش دارد و با طول مصاحبت بدن ملول نمىگردد . و چون تعلق پيشه‌ور به آلاتى است كه در كارهاى آن پيشه بدانها نياز دارد ؛ بنابراين ، واجب است كه نفس را به حسب هر كار آلتى مناسب با آن كار باشد ؛ لذا در بدن قواى گوناگون آفريده شده است كه هر يك آنها آلت فعل مخصوصى است ، مانند قوّت بصر براى ابصار ، و سمع براى سماع ؛ فتبارك اللّه احسن الخالقين . و حقيقت مرگ در نزد اين اعاظم و اكابر ، انقطاع تعلّق نفس به بدن و انقطاع تصرّفش در وى است آنگاه كه بدن از حدّ انتفاع نفس بدان به در رفته است . و كيفيّت قبض ملك موت نفس را اين است كه بر قواى اين بدن ، در حال انقطاع تعلّق نفس ، افاضهء عدم را متولّى مىگردد ، يعنى به عهده مىگيرد . پس قول امام عليه السّلام كه فرمود « در روز به در شدن جانها از تنهايشان » كنايت از مفارقت نفس مر بدن را و انقطاع تعلقش بدان است . و چون نفس منغمر در عوارض بدن و علائق مادى اوست ، و مادام كه متعلق به بدن است ملاحظه و التفاتش به بدن از او منفك نمىگردد ، كه در مصالح اين مزاج و اصلاح و اعداد او براى تمام تصريف و استكمال سعى مىكند ؛ گويى كه نفس حالّ در بدن است ، مانند حلول كسى كه ساكن در خانه‌اى است كه قائم به مصالح آن خانه است . پس نتيجه امام عليه السّلام از