بزرگسال و داراى زندگى مستقل شد در هر زمان طورى تعلّق و علاقه دارد . در مقابل آيينه كه قرار گرفتى و مىخواهى به وسيلهء آن خودت را ببينى ، تعلقى خاص با آيينه دارى اين هم يك نحو تعلق است . در اين گونه تعلقها ، معشوق خارج از عاشق است ، يعنى دو واحد جداى از يكديگرند ، به خلاف بدن نسبت به جان كه بدن جداى از او نيست بلكه مرتبهء نازل و به تعبيرى ظلّ اوست . بنابراين ، اگر مراد از اجساد را مطلق ابدان بدانيم ، چون بدن مرتبهء نازل نفس است نه جداى از او ، بايد گفت كه نفوس را با اجسادشان تعلقى شبيه به علاقهء عاشق با معشوق است .
در كتب عقلى و عرفانى جسد را بر اعمّ از جسم اطلاق مىكنند ؛ كه هر چه جسم است جسد است ، ولى هر كجا جسد است جسم صادق نيست ، مثل بدنهاى مثالى ماوراى طبيعت كه آنها را جسد مىگويند نه جسم ، چه جسم موجودى عنصرى و طبيعى است . لذا صور متمثّله در صقع نفس را صور متجسّده مىگويند ، و ارواحى را كه در مكاشفات مثلا به وزان صور حسّى در آمدند ارواح متجسّده گويند ، و حصول ارواح را بدان صورتها تجسّد ارواح گويند و صور و ارواح متجسّده را محتاج به اكل و شرب نمىدانند ، و بسيارى از احوال و اطوار انسان را جسدانى دانند نه جسمانى . و اين جسم ، در مقابل جسد ، جسم به معنى فلسفى است . و جسم را معنى شريف و دقيقى است فوق معنى مصطلح در فلسفه كه در بحث مناسب آن عنوان مىكنيم . فرق ميان جسم و جسد مذكور ، در چند جاى شرح قيصرى بر فصوص عنوان شده است . و اگر مراد از اجسام را فقط ابدان عنصرى بدانيم ، آيا عاشق بودن ارواح انسانى آنان را از اين روست كه بدن معلول روح است ، و يا از اين روست كه به وسيلهء آن مستكمل است ، چه بدن آلت استكمالى و تور شكار نفس است .
امّا اگر مطلق ابدان بدانيم ، علّت عاشق بودن روح مر بدنش را چه چيز خواهد بود ؟ آيا باز چون بدن معلول اوست ، كه بدنها به اقتضاى هر عالم از منشآت نفساند و معلول اثر علت است و هر علتى دوستدار اثر خود است ، از اين جهت عاشق اوست ؟ و يا باز چنان كه در اين نشأهء عنصرى به وسيلهء بدن عنصرى مستكمل است ،
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 585
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٥٨٥