آتشى كاوّل ز آهن مىجهد * او قدم بس سست بيرون مىنهد
دايهاش پنبه است اوّل ليك اخير * مىرساند شعلهها او تا اثير
مرد اوّل بستهء خواب و خور است * آخر الامر از ملائك برتر است
در پناه پنبه و كبريتها * شعلهء نورش برآيد تا سُها
عالم تاريك روشن مىكند * كندهء آهن به سوزن مىكند
گر چه آتش نيز هم جسمانى است * نى ز روحست و نه از روحانى است
جسم را نبود از آن عز بهرهاى * جسم پيش بحرجان چون قطرهاى
جسم از جان نور افزون مىشود * چون رود جان جسم بين چون مىشود
حدّ جسمت يك دو گز خود بيش نيست * جان تو تا آسمان جولان كنى است
تا به بغداد و سمرقند اى همام * روح را اندر تصوّر نيم گام
دو درم سنگ است پيه چشمتان * نور روحش تا عنان آسمان
نور بى اين چشم مىبيند به خواب * چشم بى اين نور نبود جز خراب
جان ز ريش و سبلت تن فارغ است * ليك تن بىجان بود مُردار و پست
بار نامه روح حيوانى است اين * پيشتر آروح انسانى ببين
بگذر از انسان و هم از قال و قيل * تا لب درياى جان جبرئيل
بعد از آنت جان احمد لب گزد * جبرئيل از بيم تو واپس خزد
گويد ار آيم به قدر يك كمان * من به سوى تو بسوزم در زمان
اين انسان باب الله است كه باب الابواب است ، و چنان كه گفتهايم نه فقط عالمى عقلى مضاهى عالم عينى مىگردد بلكه عقل مىشود و عالم صورت و بدن او مىگردد و يا به عبارت ديگر ، عالم در اوست آنچنانكه بدن تو در جان تست ؛ هر چند كلمهء « در » هم در اين مقام مناسب نمىنمايد ، كه نسبت تن با جان فوق نسبت ظرف با مظروف است . عارف سرمد گويد :
آن كو بصر حقيقتش ياور شد * خود پهنتر از سپهر پهناور شد