تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢
آتشى كاوّل ز آهن مىجهد * او قدم بس سست بيرون مىنهد دايه‌اش پنبه است اوّل ليك اخير * مىرساند شعله‌ها او تا اثير مرد اوّل بستهء خواب و خور است * آخر الامر از ملائك برتر است در پناه پنبه و كبريتها * شعلهء نورش برآيد تا سُها عالم تاريك روشن مىكند * كندهء آهن به سوزن مىكند گر چه آتش نيز هم جسمانى است * نى ز روحست و نه از روحانى است جسم را نبود از آن عز بهره‌اى * جسم پيش بحرجان چون قطره‌اى جسم از جان نور افزون مىشود * چون رود جان جسم بين چون مىشود حدّ جسمت يك دو گز خود بيش نيست * جان تو تا آسمان جولان كنى است تا به بغداد و سمرقند اى همام * روح را اندر تصوّر نيم گام دو درم سنگ است پيه چشمتان * نور روحش تا عنان آسمان نور بى اين چشم مىبيند به خواب * چشم بى اين نور نبود جز خراب جان ز ريش و سبلت تن فارغ است * ليك تن بىجان بود مُردار و پست بار نامه روح حيوانى است اين * پيشتر آروح انسانى ببين بگذر از انسان و هم از قال و قيل * تا لب درياى جان جبرئيل بعد از آنت جان احمد لب گزد * جبرئيل از بيم تو واپس خزد گويد ار آيم به قدر يك كمان * من به سوى تو بسوزم در زمان
اين انسان باب الله است كه باب الابواب است ، و چنان كه گفته‌ايم نه فقط عالمى عقلى مضاهى عالم عينى مىگردد بلكه عقل مىشود و عالم صورت و بدن او مىگردد و يا به عبارت ديگر ، عالم در اوست آنچنانكه بدن تو در جان تست ؛ هر چند كلمهء « در » هم در اين مقام مناسب نمىنمايد ، كه نسبت تن با جان فوق نسبت ظرف با مظروف است . عارف سرمد گويد :
آن كو بصر حقيقتش ياور شد * خود پهنتر از سپهر پهناور شد