تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
نفوس جواهر روحانىاند ، نه جسم و نه جسمانىاند ، و نه داخل در بدن و نه خارج از آن‌اند ، و نفوس را به طور مطلق نام برده است كه شامل نفوس نباتى و حيوانى و فلكى مىگردد . و در امر دوم گفته است نفوس را با اجساد تعلقى است كه به علاقهء عاشق با معشوق شباهت دارد . در امر اوّل بايد قائل به وجه ديگرى شد ؛ اعنى چون نفس ناطقه مجرّد روحانى عارى از جسم و جسمانى است و بدنش مرتبهء نازلهء آن است ، نفس محيط بر آن و بدن قائم به آن است ، كه داخل بدن است نه به نحو ممازجت و خارج از بدن است نه به نحو مباينت ؛ و به عبارت ديگر نفس ناطقهء حىّ مدرك است . اين حيات و ادراك همهء اعضا و جوارح و قوى و ظاهر و باطن بدن و تمام تاروپود رشته‌هاى بدن را پر كرده است ، و در عين حال هيچيك از آنها نيست . در اين مقام به گفتار امير عليه السّلام در خطبه‌اى كه آن را مسعودى در اثبات الوصية نقل كرده است ، دقّت بفرماييد : فسبحانك ملأت كلّ شىء و باينت كلّ شىء الخ . هر چند تفاوت در ميانه بسيار است ولى تنظير و تقريب خوبى است . و اين بدن اعم است از زمين و درختها و گياهها و حيوانها و انسانها و اجرام فلكى ، مطلقا . امّا در امر دوم كه علاقهء نفس با اجساد همچون علاقهء عاشق با معشوق است ، آيا از اين عبارت چه اراده كرده باشند ؟ اگر مراد از نفوس نفوس ناطقهء انسانى باشد و از اجساد اشياى خارجى ، بايد چنين تفسير كرد كه تعلّق را انحاى گوناگون است ، از آن جمله تعلّق عاشق به معشوق ، و خود اين تعلّق را مراتب است . و عشق نفس با اجساد را نيز به چند وجه ممكن است توجيه كرد : يك وجه اين كه مىدانيد هر كس اثرش را دوست دارد و با آن عشق مىورزد . باغبان با نهالهايى كه به بار آورده است ، استاد با شاگردانى كه به كمال رسانده است ، و هكذا هر كس با اثرش . اين يك نحو تعلّق عاشق با معشوق . در همين تعلّق مىبينيم كه پدر و مادر به فرزندش علاقه دارد ، امّا مطابق سالهاى فرزند و رشد وى علاقه‌ها فرق پيدا مىكند : با شيرخوار طورى تعلق دارد ، چون راهرو شد علاقه‌اى ديگر است ، و چون مراهق و پس از آن جوان و پس از آن