ما راههايى چند براى دريافت اعيان خارجى و جهان محسوس داريم كه از آنها تعبير به حواسّ خمس مىشود . ما از اين پنج راه به پارهاى از چيزها دست مىيابيم ، كه بدن خانهاى است آن را پنج راه به بيرون است ؛ و جان از اين پنج راه بيرون را احساس و ادراك مىكند . در دفتر نكاتم گفتهام : چون انسان به وسيلهء پنج حس راه به سوى خارج پيدا مىكند ، اين پنج حس را پنج راه و به تخفيف « پنج ره » گفتهاند ؛ به همين مناسبت كمكم براى خانه كه شبكهاى در ديوار مىنهادند تا بدان بيرون ديده شود آن را « پنج ره » گفتهاند و « پنج ره » يكسر نوشته شد « پنجره » گرديد ، و حالا مىگويند « پنجرهء » خانه ، هر چند بيش از پنجاه راه داشته باشد كه معنى « پنج راه » از آن مفهوم نمىگردد .
جز اين پنج راه ، پنج راه ، ديگر نيز هست كه ظاهر نيستند و باطن هستند . و باز به قول عارف رومى :
پنج حسى هست جز اين پنج حس * آن چو زرّ سرخ و اين حسها چو مس
اين حواس ظاهر و باطن به منزلهء تور شكار براى نفساند ، كه در به دو امر انسان به وسيلهء اين تور شكار از ادراكات امور مادّى ارتقاى روحى پيدا مىكند و با تجربهها قدرت حياتى انسانى مىيابد ، به اين معنى كه مخرج نفوس از نقص به كمال ، با حصول اين معدّات و شرائط ، افاضهء فيض مىفرمايد و نفس را اشتداد وجودى مىدهد كه از حدّ قوهء منطبعهء در مادّه به مرحلهء خيال ، و از خيال كه تجرّد برزخى است ، به تجرّد عقلى ، و از آن به مرتبهء فوق تجرّد مىكشاند ، و نفس ناطقه خود راهى به سوى اعيان خارجى مىگردد و حقائق وجودى عقلى را ادراك مىكند ، بلكه بزرگترين راه به سوى آنها مىگردد و به حقيقت باب اللّه مىشود ؛ ولى ديگر قواى مدركهء او ابواب كلمات اللّهاند نه ابواب اللّه . انسان در اين مقام فوق تجرّد مىتواند به جايى برسد كه به يك معنى صورت عالم گردد و به يك معنى عالم صورت او گردد كه بزرگترين دانش است و به هر آگاهى و دانش رسيده است . عارف نامبرده در دنبالهء مثال كرم و سيب گويد :