ميان او و اصل برخيزد ، چنان كه ميوه را از درخت باز كنند ، مدد اصل از فرع باز گسلد و فرع تباهى گيرد . پس نگر ، اى نفس ، و به يقين دان اين حال را ، و بدان كه تو باز گردندهاى سوى آن اصل كه از وى پيدا شدى ، و به پرهيز از شوخگنى آلات خود ، كه از آن بازگشت دير همى شوى به سوى عالمت و اصلت .
و در اوّل فصل پنجم گويد :
اى نفس ، نيست عقل الّا يافتن و ديدن خود ، و هر نفس كه خود را نيافت مرده است ؛ و يافتن و ديدن آن زندگى ابدى است ، و ناز و لذّت جستن مرگ ابدى است . پس مفارقت زندگى ابدى مگزين بر مفارقت مرگ ابدى .
درس صد و سى و هشتم
در معرفت نفس ، كلماتى بسيار بلند از لسان ولايت شنيدهايم كه شايد موجب تعجب بعضى گردد كه چگونه كسى كه خود را شناخت به نهايت هر آگاهى و دانش رسيده است ، و يا بزرگترين دانش خودشناسى است . بدان كه اين گونه سؤالات از عدم معرفت به گوهر نفس پيش مىآيد ، كه يا اصلا نفس ناطقهاى قائل نيستند و آدمى را همين بنيه و جثّهء مادّى مىدانند ، و يا قائل به روح هستند ولى آن را موجودى مجرّد از ماده و احكام آن نمىدانند ، و يا قائل به تجرّد آن هستند ولى به مقام فوق تجرّدش پى نبردهاند كه او را حدّ وقوف نيست و هر چه سعهء وجودى پيدا مىكند آمادگى براى رتبهء بالاتر و وجود قويتر و وسيعتر و شديدتر مىيابد . امّا آن كه خود را چنين شناخت ، مىداند كه عالم صورت انسان كامل است يعنى انسان را قابليّتى است كه در مسير استكمالى خود به جايى مىرسد كه عديل عالم مىگردد منتها عالم عقلانى ، كه مضاهى و مشابه عالم عينى است بلكه فراتر از اين ، كه عالم به منزلهء بدن او مىگردد .
حس در ادراكات خود نياز به داورى آگاه دارد كه وى را از توقف در حدّ احساس به در آورد و به اصل واقع مدركاتش برساند . مثلا حسّ ، زمين را ساكن مىبيند ؛ و حال اين كه زمين است كه در هر ساعت به حركت انتقالى حدود هفده هزار فرسخ يا بيشتر