متخيلات هم هستند كه با دو قوهء وهم و خيال ادراك مىشوند ، بلكه ادراكات فوق طور عقل هم هست . بنابراين در عبارت فوق كه گفتند اشياء با علم و حس دانسته مىشوند ، علاوه بر تذكرات نامبرده ، بايد در علم و حس تصرفى كرد و توسّعى قائل شد كه مثلا مادون عقل را به حساب حس بياوريم و يا ما فوق حس را به حساب عقل ، چنان كه در بعد خواهيم دانست كه وهم عقل ساقط شده است ، « 1 » و يا وجوه ديگر را احتمال دهيم .
براى زيادت بصيرت گوييم كه شيخ در رسالهء معراجيه ( ص 7 ) فرمود : « فرق ميان علم و عقل جز به نام نيست ، امّا در حقيقت يك قوّت است كه پذيرا و داناست ، همان كه پذيرد داند و همان كه داند پذيرد . الخ » شايد از اين گونه عبارات گمان رود كه حس هم عقل است ؛ مثلا در همين درس گفتهايم كه محسوس ما معلوم ماست ، پس حس علم است ، و اكنون از جناب شيخ نقل شد كه « فرق ميان علم و عقل جز به نام نيست » ، پس نتيجه اين كه حس هم عقل است ، به اين صورت : حس علم است ، و علم عقل است ، پس حس عقل است . جواب اين كه علم را مراتب است و حس مرتبهاى از آن است و عقل مرتبهء ديگر آن . در اين مرتبه فرق ميان علم و عقل جز به نام نيست . پس حد وسط تكرار نشد و كبراى قياس كلّى نيست كه هر علم عقل است .
و نيز در عبارت ديگرش در رسالهء فوق ( ص 8 ) گويد : « حقيقت دريابنده را عقل گويند و حقيقت دريافتن را علم . الخ » اين كه گفت « حقيقت دريافتن را علم » ، شامل محسوس هم هست ، ولى حقيقت دريابنده يك جا قوهء عاقله است و يك جا قوهء حاسّه كه هر دو از شئون نفس ناطقهاند . پس مقصود اين است كه دريابندهء معقولات عقل است ، و يافته شدهء عقل علم است كه همان معقول است ، و فرق ميان معلوم و معقول در اين مرتبه جز به نام نيست .
هامش
( 1 ) . الوهم كأنّه عقل ساقط عن مرتبته ( اسفار ، ج 1 رحلى ، مرحلهء دهم طرف اوّل ، فصل 13 ، ص 291 ) ؛ و جذوات ميرداماد ، طبع هند ، ص 94 : وهم بر سبيل استقلال و انفراد مدرك نيست .