تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 557

مساهمون:

ص٥٥٧
خود مرتبه‌اى از علم است ولى عقل نيست ، و اطلاق هر يك از معقول و معلوم بر ديگرى شايع و ذايع است . مثلا تفتازانى در تهذيب منطق در بيان اكتساب بالنظر گويد : و هو ملاحظة المعقول لتحصيل المجهول . وانگهى علم و حس را از اين رو مكيال دانسته است ، كه اشياء به واسطهء اين دو دانسته مىشوند . پس بايد مراد قوهء عاقله و قوهء حاسّه باشد كه به سبب اين دو قوه مدركه اشياء ، چه معقول و چه محسوس يعنى چه ماوراى طبيعت و چه موجودات طبيعى ، ادراك مىشوند يعنى دانسته مىشوند . زيرا علم و ادراك ، در واقع ، يك امرند ؛ چنان كه در تفسير فوق يك بار تعبير شده است كه اشياء به علم و حس دانسته مىشوند ( فإنّها تعلم بهما ) ، و يك بار ديگر تعبير شده است كه انسان به اين دو اشياء را ادراك مىكند ( و بهما يدرك كلّ شىء ) . يا اين كه مراد از علم و حس ، معلوم و محسوس باشد كه معرّفات اشياء به حدّ يا به رسم قرار مىگيرند و قضايائى كه در اقيسه به عنوان صغرى و كبرى براى استنتاج به كار برده مىشوند . و در پايان گفت : سزاوار اين است كه علم و حس به معلوم و محسوس مكيل گردند و اين اصل باشد لكن گاهى مكيال نيز به مكيل كيل مىشود . بدان كه حقيقت امر اين است كه معلوم و محسوس ، هر يك ، يا بالذات است و يا بالعرض . مثلا انسان كه دست بر جسمى نهاد و برودت آن را ادراك كرد ، در واقع ، مدرك او كه يافتهء اوست آنى است كه آن را يافت ، و اين يافته در صقع ذات او بلكه خود اوست كه علم او بدان برودت است . اين علم را كه در خود دارد معلوم بالذات اوست ، و آن جسم ملموس خارجى معلوم بالعرض اوست ، كه آن بالذات حاكى اين بالعرض است . مطلب ديگر اين كه براى انسان ممكن است كه در هر فن قوه‌اى پيدا كند كه سرمايهء اقتدارش در آن فن گردد ، و بدان قوه يك‌يك مسائل آن را از هم تميز دهد ، و درست را از نادرست جدا كند ، و اگر آن فن از صنايع و حرف است تواند در خارج پياده كند ؛ اين سرمايه را ملكه و قوّه و منّه گويند كه موجب ملك و تسلّط و تبصّر و خبرگى انسان است ، خواه در معارف و حقائق ماوراى طبيعى و خواه در علوم طبيعى . و ديگر اين كه همهء مدركات ما معقولات و محسوسات نيستند ؛ بلكه موهومات و
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 557 | حسن حسن زاده آملى