اعراض است ، كدام جسم و اعراض در انسان عنصرى بودن او دخيلاند ؛ چه هر فرد انسان را بدنى خاصّ و آن را اعراضى خاص است ؛ بنابراين اگر ما زيد را با اين بدن و اعراض خاصّ انسان بدانيم ، بايد جز او ديگر افراد انسان ، انسان نباشند ؛ بلكه خود زيد ، كه اعراض او همواره در تبديل و تحوّل است ، با زوال اعراض خاص كنونى و تبديل آنها به اعراض ديگر بايد انسان نباشد ؛ بلكه جسم او هم قرار ندارد ، كه متن طبيعت خارجى جسم و عين وجود طبيعى او در حركت است و به تجدّد امثال ، آن فآن ، صورت و هيأت بدنى او محفوظ است ، كه از آن تعبير به حركت در جوهر و تجدّد امثال مىشود . پس زيد انسان كدام است و افراد جز او را به چه بيان انسان بدانيم ؟ وانگهى ، در دروس گذشته گفتهايم كه علم و عمل انسان سازند ؛ بنابراين هر فرد انسان خود انسانى ممتاز از ديگر انسانها مىباشد . پس چگونه همه را انسان به يك معنى مىدانيم و افراد يك نوع مىشماريم ؟
جواب اين است كه افراد انسان هر يكى مصداق مفهوم كلّى انساناند ، كه اين مفهوم عامّ نوع واحد كلّى است و بر همه افراد على السويه صادق است ، و جسم و عرض شخصى در آن دخالت ندارد . آن مفهوم عام بر انسان عنصرى و مثالى و عقلى صادق است ، چنان كه بر افراد اصناف گوناگون انسان ؛ امّا افراد عنصرى انسان ، در هر آن ، جسم خاص و اعراض خاص در فرد شخصى عنصرى بودن او دخيلاند ، ولى تبدّل و تجدّد آنها منافى با ثبات و قرار وحدت شخصيهء او نيست ، و علم و عمل هم انسان سازند ، به طورى كه انسانها اگر در اينجا افراد مندرج تحت يك نوعاند در آن سوى اين طبيعت انواع مندرج تحت يك جنساند و هر فرد ساختهء بخصوصى است ، و آن سو را تعبير به آخرت و قيامت مىكنيم و قيامت قيامتى است .
درس صد و سى و سوم
در درس پيش به تفسير فلسفى و عرفانى اين حدّ فلسفه كه « الفلسفة معرفة الإنسان نفسه » تا اندازهاى آشنا شدهايم ، و هر چه پيشتر برويم بيشتر به اسرار اين