طبيعتاند ؟ و در عين حال بايد بگوييم كه اين الفاظ بكلّى از معانى خود بريده و گسيختهاند و هيچ گونه ربط و تعلق بين آنها و معانى آنها نيست و يا اين كه دلالت وضعى دارند و ارتباطى وضعى بين آنها و معانى آنها وجود دارد ؟ بديهى است كه الفاظ را با معانى ارتباط وضعى است ، و تا براى انسان علم به وضع حاصل نگردد از الفاظ معانى آنها نيز براى او حاصل نمىگردد . آيا الفاظ و عبارات را جز اين كه علامات و امارات و حكايات براى معانى گفتن ، كه انسان از شنيدن و ديدن آنها و يا به نحو ديگر از احساس و پى بردن به آنها به حسب علم به وضع منتقل به معانى آنها مىگردد ، چيز ديگرى مىتوان گفت ؟ پس لفظ چيزى است و معنى چيز ديگر . آيا نسبت بدن يا جسد با روح اين چنين است ؟
درس صد و سى و يكم
اين درس در پيرامون همان موضوع تبصرهء دوم درس قبل است كه نسبت روح با بدن و معنى با لفظ چگونه است . دانستيم كه لفظ ظرف معنى نيست ؛ و تعبير معنى در لفظ را ، اگر بخواهيم به طور جمود در ظاهر عبارت معتبر بدانيم ، نادرست مىنمايد ؛ بلكه اين گونه بيانات را بايد به عنوان تقريب واقع به ذهن ، در لباس تنظير و تشبيه و تمثيل ، دانست و جهت آن را دريافت ، كه بدين لحاظ البته درست خواهد بود ؛ و در مثال لازم نيست كه در همهء جهات بين طرفين تشبيه ، كه مشبّه و مشبّهبه باشند ، مشابهت باشد ، بلكه بايد ديد وجه تشبيه چيست ؛ مثلا وقتى كه گفتيم : « زيد مانند شير است » ، مراد اين است كه زيد دلير است نه اين كه در ديگر احوال و اوصاف و اندام شير شريك است . در عبارت فوق كه « روح در جسد مانند معنى در لفظ است » ، اگر مراد از روح همان روح بخارى باشد تشبيه نادرست است ، زيرا روح بخارى در بدن است و سارى در اوست ولى معنى در لفظ چنين نيست ؛ و اگر به معنى نفس ناطقه بگيريم ، با كلمهء « در » ، كه مفيد ظرفيت است ، نادرست مىنمايد ، زيرا اگر گفته شود : « جسد يا بدن در روح است » اولى و اصوب است از اين كه بگوييم : « روح در جسد است » ، علاوه