درس صد و سىام
در درس قبل ، كلمات روح ، جان ، روح حياتى يا حيوانى ، روح طبيعى ، روح نفسى يا نفسانى ، قلب ، قوه ، همه به اصطلاح طبيب است ، و هر يك را اطلاقات گوناگون است ، چنان كه دربارهء روح اشاره كردهايم كه از انزل مراتب ، كه بخارى است ، آغاز و به روح القدس و روح اللّه انجام مىيابد . همچنين جان ، كه شيخ رئيس گفته روح بخارى را جان گويند ، اين جانى است كه انسان و ديگر حيوانات ، مطلقا ، با عرض عريض مزاجشان در اعتدال ، داراى آناند ؛ ولى فيلسوف كه اثبات مىكند ، حيوان غير انسان را روح و جان مجرّد به تجرّد برزخى است ، غير اين جان طبى است ، هر چند آن جان به واسطهء اين جان طبّى به بدن تعلّق دارد .
و روح انسانى ، كه در مقام خيال مجرّد به تجرّد برخى و در مقام تعقل مجرّد به تجرّد عقلانى و براى آن مقام فوق تجرّد است ، غير از اين جان جسم لطيف كذا و كذاست . سعدى گويد :
تن آدمى شريف است به جان آدميت * نه همين لباس زيباست نشان آدميت
و همچنين مراد از روح نفسى يا نفسانى ، نفس ناطقه نيست ، هر چند روح بخارى نفسانى قائم به او و ظلّ اوست . و نيز مراد از روح حيوانى همين روح حياتى جسمانى است ، نه آن روح مجرّد به تجرّد برزخى حيوان كه باز اين روح حيوانى طبّى ظل او و قائم به اوست . و قوه را نيز اطلاقاتى است كه به وقتش به تفصيل عنوان مىشود . و در قلب نيز اشارتى در دروس گذشته شد . و طبيعت نيز در نظر طبيب و فيلسوف و عارف اطلاقاتى دارد .
پس اگر گويى : « نفس جسم است و نفس جسم نيست » ، روا بود ، كه وحدت موضوع صادق نيست و تناقض نگفتى ، و دانستى كه در تناقض هشت وحدت شرط است . و نيز اگر گويى : « نفس جوهرى است پيدا و نفس جوهرى است ناپيدا » ، تناقض نگفتى ؛ و هكذا .