تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨

درس صد و بيست و نهم

سخن در تعريف روح بخارى است . چنان كه گفته‌ايم ، لفظ روح را ، به اشتراك اسم ، معانى متعدد است . روحى كه در كتب طب استعمال مىگردد غير از روح به معنى نفس ناطقهء انسانى است . و مىتوان گفت كه بحث روح از روح بخارى شروع و به روح القدس و روح اللّه منتهى مىگردد . چنان كه طبيب دل و قلب مىگويد و مقصودش همان عضو صنوبرى لحمى مخصوص است كه در جانب چپ انسان قرار دارد و يكى از اعضاى بدن اوست ؛ ولى قلب را در قرآن و روايات و در اصطلاح حكمت و عرفان معنى ديگر است كه يكى از مراتب شامخ وجودى نفس ناطقهء انسانى است ، كه حقيقتى وراى عالم مادّه و احكام مادّه است . به قول حكيم سنايى در اواخر باب پنجم حديقه ( ص 339 ) :
پارهء گوشت نام دل كردى * دل تحقيق را بِحِل كردى تو ز دل غافلى و بيخبرى * دگرست آن دل و تو خود دگرى اينت غبنى كه يك رمه جاهل * خوانده شكل صنوبرى را دل اين كه دل نام كرده‌اى بمجاز * رو به پيش سگان كوى انداز دل كه بر عقل مهترى دارد * نه به شكل صنوبرى دارد
همچنين روحى كه طبيب گويد با روحى كه الهى گويد : روح آن جسم است و روح اين با همهء درجات و مراتبش وراى جسم و جسمانى و فوق طبيعت مادّى است . شيخ رئيس در برخى از رسائلش گويد : روح بخارى را جان گويند و نفس ناطقه را روان « 1 » . روح بخارى چيست ؟ روح بخارى جسم رقيق سيّال حارّ متكوّن از عناصر امتزاج و مزاج يافته اعنى متكوّن از خون است و حامل قواى حس و حركت و غيرهما مىباشد ، و چون متكوّن از آنهاست از جنس آنهاست و مىتوانى به تعبير ديگر اين روح را دخانى متصاعد از آن طبايع مزاج يافته و عصاره‌اى به نام خون گرديده بدانى ،
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 4 رحلى ، باب پنجم نفس ، اواسط فصل آخر ، ص 61 : و قد ذكره الشيخ فى بعض رسائله الخ .