آن است ، غافل ماندند و با آن به عناد و انكار برخاستند .
ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ
( نجم 53 : 31 ) . عارف رومى در اوّل دفتر دوم مثنوى گويد :
آفتاب معرفت را نقل نيست * مشرق او غير جان و عقل نيست
حِسّ خُفّاشت سوى مغرب دوان * حِسّ دُر پاشت سوى مشرق روان
راه حس راه خرانست اى سوار * اى خران را تو مزاحم ، شرم دار
پنج حسى هست جز اين پنج حس * آن چو زرّ سرخ و اين حسها چو مس
اندر آن بازار كاهل محشرند * حسّ مس را چون حسِ زركى خرند ؟
حسّ ابدان قوتِ ظلمت مىخورد * حس جان از آفتابى مىچرد
گر بديدى حس حيوان شاه را * پس بديدى گاو و خر اللّه را
گر نبودى حسّ ديگر مر ترا * جز حس حيوان ز بيرون هوا
پس بنى آدم مكرّم كى بُدى ؟ * كى به حسّ مشترك مَحرَم شدى ؟
گر تو كورى ، نيست بر اعمى حرج * ورنه رو ، كالصّبر مِفتاحُ الفَرَج
در مكتب و منطق ارباب معارف آنسويى ، ورقاى نفس ناطقهء انسانى را دو نيروى بينش و كنش است ، كه آن را عقل نظرى گويند و اين را عقل عملى ، كه به منزلت دو بال وىاند . اين دو قوه بايد به فعل آيند تا انسان بتواند به آسمانهاى حقائق و انوار معارف طيران كند و به ذروهء رفعت و سعادت ابدى خود ارتقا نمايد .
اگر توفيق رفيق گردد كه در تشريح نفس ناطقهء انسانى ، نمط سوم اشارات شيخ را ، كه سى فصل و يا به عبارت ديگر سى بند در نفس است ، ترجمه و شرح كنيم و با بضاعت مزجات خود عرايضى كه داريم تقديم بداريم ، كارى كردهايم .
به قول حافظ :
آن كس است اهل بشارت داند * نكتهها هست بسى محرم اسرار كجاست ؟
اميد است كه توفيق آن را بيابيم .
اكنون به اختلاف آراء و مذاهب در حقيقت نفس مىپردازيم :