دانست كه انسان را ادراكى فوق طور عقل است ، يعنى ادراكى بالاتر از نحوهء عقل نظرى كه استنباط از قياس منطقى است ؛ و اين همان است كه گفتهاند طور معرفت فوق طور ادراك عقلى است ، و يا كشف تامّ فوق طور عقل است « 1 » . عارف شبسترى را در گلشن راز اشعارى نغز در اين موضوع است ، كه گويد :
وراى عقل طورى دارد انسان * كه بشناسد بدان اسرار پنهان
بسان آتش اندر سنگ و آهن * نهاده است ايزد اندر جان و در تن
از آن مجموع پيدا گردد اين راز * چو بشنيدى برو با خود بپرداز
چو بر هم اوفتاد آن سنگ و آهن * ز نورش هر دو عالم گشت روشن
تويى تو نسخهء نقش الهى * بجو از خويش هر چيزى كه خواهى
در مقام تمثيل گويد كه جان و تن با هم چون سنگ و آتش زنه است ، كه از قران آن دو آتشى گردد كه به ادراك فوق طور عقل راهنمايى كند ، و اين آتش از جفت پديد مىآيد كه از سنگ و آتشزنه است . در منطق اهل علم و ولايت ، انسان به نور تعريف شده است ؛ و اين نور از دو چيز پديد مىآيد : يكى دانش ، و ديگر كردار شايسته . گويا همه چيز بايد از زوج باشد ، چه رستنى و چه حيوانى و چه غير آنها ، حتى نور برق كه از دو سيم مثبت و منفى است ، حتى در نظام عالم كرات را بايد با يكديگر همين حالت باشد ؛ چنان كه ملاى رومى گويد :
آسمان مرد و زمين زن در خرد * آنچه آن انداخت اين مىپرورد
سلسلهء جليلهء اهل عرفان را بحثى در نكاح سارى در موجودات و در اين ازدواج روح با تن ، كه شبسترى بدان اشارت نمود ، ديگر استوانههاى دانش ، در آيت
عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ . . .
( بقره 2 : 32 - 34 ) ، كه در آدم « تعليم » به كار رفته و در ملك « عرض » و « انباء » ،
هامش
( 1 ) . طور المعرفة فوق طور الادراك العقلىّ و هو الكشف عن حقائق الامور على ما هى عليها ( شرح قيصرى بر فصّ ابراهيمى شيخ اكبر محيى الدين ، ص 179 ) الكشف التّامّ الّذى هو فوق طور العقل ( شرح مذكور فص عزيرى ، ص 304 ) .