تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 512

مساهمون:

ص٥١٢
آن « بعضى راه روندگان جمادند » صادق خواهد بود ، آن وقت چنين خواهيم داشت : « بعضى راه روندگان جمادند » و « هيچ جمادى راه نمىرود » ، نتيجه اين مىشود : « بعضى راه روندگان راه نمىروند » . سالبهء جزئيّه عكس ندارد ، نه كليّه و نه جزئيّه . مثلا « بعضى حيوانات انسان نيستند » ، در عكس آن نه مىتوان گفت : « بعضى انسانها حيوان نيست » و نه مىتوان گفت : « هيچ انسانى حيوان نيست . » پس نتيجهء بحث در عكس مستوى اين شد كه هر گاه كسى اصل قضيه‌اى را تسليم دارد ناچار بايد عكس آن را نيز تسليم بدارد . بدان كه اين نحو عكس را عكس مستوى گفتن در ازاء عكس نقيض است كه اوّل نقيض موضوع و محمول را گرفته سپس آنها را عكس مىنمايند ؛ يعنى نقيض موضوع را محمول ، و نقيض محمول را موضوع قرار مىدهند . و چون عكس مذكور ، خود موضوع و محمول را عكس مىنمايند نه نقيض آنها را ، لذا آن را عكس مستوى گفته‌اند . عكس نقيض به اصطلاح منطقيين اين است كه نقيض موضوع و نقيض محمول را منعكس نماييم با بقاى صدق و كيف . و معناى بقاى صدق و كيف همان است كه در عكس مستوى گفتيم . و دانسته شد كه نقيض هر چيز رفع آن چيز است ( نقيض كلّ شئ رفعه ) مثلا نقيض « انسان » « لا انسان » است و نقيض « لا انسان » « لا لا انسان » است ، يعنى « انسان » است . لذا موضوع و محمول ، اگر مشتمل بر معنى سلبى باشند ، نقيضشان معنى ايجابى است ؛ و اگر مشتمل بر معنى ايجابى باشند ، نقيضشان معنى سلبى است ؛ مثلا نقيض « انسان » « لا انسان » و نقيض « لا انسان » « انسان » است . عكس نقيض ، همانطور كه اين عنوان حاكى است ، اوّل بايد نقيض هر يك از دو جزء قضيه را گرفت و بعد آنها را عكس كرد . پس گوييم : موجبهء كليّه عكس نقيضش موجبهء كليّه است . مثلا « هر انسانى حيوان است » عكس نقيض آن مىشود : « هر لا حيوانى لا انسان است » . موجبهء جزئيه عكس نقيض ندارد ؛ چون گفت : « بعض حيوانات لا انسان‌اند » ، امّا در