بعض باشد . مثل اين كه بگويى : اين شخص انسان است ، و بعضى از انسان داناست .
نتيجه حاصل نمىگردد كه اين بعض شامل آن شخص شود و آن شخص دانا باشد .
از موجبهء صغرى ميم مضمومه و غين ساكنه را گرفتهاند ، و از كليت كبرى كاف مضمومه و باء ساكنه را و گفتهاند : « مغكب اوّل » ، يعنى شرائط شكل اوّل موجبه بودن صغرى و كليت كبرى است . و شرائط اشكال ديگر در بعد بيايد .
نظر ابو سعيد اين است كه نتيجه معلول مقدّمتين است ( يعنى معلول به علّت اعدادى ) ؛ مثلا « ب » معلول « الف » است و اگر باز « ب » علت وجودى « الف » گردد اين دور بود و دور باطل است ، چه تقدم شىء بر نفس خود لازم آيد . همچنين اگر نتيجه در خود كبرى بوده باشد ، تقدم شئ بر نفس خودش بود و لازم آيد كه شئ علت وجود نفس خودش باشد ، و اين دور است . زيرا نتيجه معلول مقدّمتين است و حال اين كه نتيجه در كبرى موجود است ، كه ثبوت اكبر بر اصغر در متن كبرى است ، پس نتيجه علت وجود خودش است ، و به عبارت ديگر نتيجه موقوف بر كبرى و كبرى نيز موقوف بر نتيجه است . امّا اين كه نتيجه در كبرى موجود است به اين بيان است كه ما مثلا گفتيم : نفس ناطقه مجرّد است ، و هر مجرّد باقى است . يكى از افراد موضوع كبرى نفس ناطقه است ، پس در كبرى بايد بدانيم كه « نفس ناطقه باقى است » ، و اين همان نتيجه است كه در متن كبرى قرار گرفته است . پس كبرى علّت حصول نتيجه ، « پس نفس ناطقه باقى است » ، شده است ، يعنى نتيجه علت حصول نتيجه شده است ، و اين دور است . و اشكال ثلاثهء ديگر ، در حقيقت ، موقوف بر تماميت شكل اولاند و چون شكل اول حجت نباشد و اعتماد را نشايد ديگر در عقليات و فلسفه و تحصيل معارف و حقائق دليل منطقى نخواهيم داشت و هيچ يك از مسائل عقلى معتمد نخواهد بود .
شيخ در جوابش فرمود : اگر چه اصغر در كبراى كلى مندرج است ؛ و اين كبراى كلى همهء افراد خود را ، كه موجود مجرّدند ، در واقع و نفس الامر شامل است ، ولى به طور تفصيل و تعيين در آن ملحوظ نيست بلكه به نحو اجمال و ابهام و كلى در آن مندرج است ، و در « نتيجه » آن ابهام به تعيين و تشخّص منتهى مىگردد . پس كبرى
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 482
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٤٨٢