موضوع خود نتيجه را « اصغر » ، و محمول آن را « اكبر » ، و آن مقدمهء قياس كه در او اصغر بود « صغرى » و آن كه در او اكبر بود « كبرى » ، و آن واسطه را « اوسط » نامند . و هر يك از اصغر و اكبر اوسط را « حدّ » و مجموع آن سه را « حدود » گويند . و در كتب منطقى كه به فارسى نوشتهاند حدّ اصغر را « حدّ كهين » و حدّ اكبر را « حدّ مهين » و حدّ اوسط را « حدّ ميانگين » خواندهاند و اين دو بيت بيان اشكال اربعه مىنمايد .
اوسط اگر حمل يافت در بر صغرى و باز * وضع به كبرى گرفت شكل نخستين شمار
حمل به هر دو دوم ، وضع به هر دو سوم * رابع اشكال را عكس نخستين شمار
مثال شكل اوّل : هر « ا » « ب » است ، و هر « ب » « ج » است ، پس هر « ا » « ج » است ( هر انسان حيوان است ، و هر حيوان حسّاس است ، پس هر انسان حسّاس است ) .
مثال شكل دوم : هر « ا » « ب » است ، و هيچ « د » « ب » نيست ، پس هيچ « ا » « د » نيست ( هر انسان حيوان است ، و هيچ جماد حيوان نيست ، پس هيچ انسان جماد نيست ) .
مثال شكل سوم : هر « ا » « ب » است ، و هر « ا » « ه » است ، پس برخى از « ب » « ه » است ( هر انسان حيوان است ، و هر انسان ناطق است ، پس برخى از حيوان ناطق است ) .
مثال شكل چهارم : برخى از « ب » « ا » است ، و هر « و » « ب » است ، پس برخى از « ا » « و » است . ( برخى حيوان انسان است ، و هر ماشى حيوان است ، پس برخى از انسان ماشى است ) .
از اين اشكال آنچه مطابق طبع انسان است ، كه ذهن به نظم و ترتيب طبيعى يك روش پيش مىرود و بدن تكلف نتيجه مىگيرد ، شكل اوّل است . اين ترتيب طبيعى از محمول بودن اوسط در صغرى و موضوع بودن آن در كبرى به وجود آمده است . از اين روى شكل اوّل را در ميان اشكال اربعه اول بديهيات گفتهاند . يعنى بديهىترين و روشنترين اشكال در استنتاج است ، بدين جهت در مرتبهء اولى قرار گرفت و شكل اوّل شد .
و به همين بيان ، شكل چهارم ، چون عكس شكل اوّل است ، به غايت از طبع دور