تا بوَد كز ديدگان هفت رنگ * ديدهاى پيدا كند صبر و درنگ
رنگها بينى بجز اين رنگها * گوهران بينى به جاى سنگها
گوهرى چه بلكه دريايى شوى * آفتاب چرخ پيمايى شوى
درس صد و هفدهم
در درس صد و چهاردهم گفتهايم كه در قياس اقترانى به لحاظ مادّه از صناعات خمس بحث مىشود و به لحاظ صورت از اشكال اربعه ، در صناعات خمس فى الجمله بحث كردهايم ، اكنون به لحاظ صورت آن ، اعنى اشكال اربعه ، بحث مىنماييم :
بدان كه مثلا در جملهء « زيد ايستاده است » كه به عربى « زيد قائم » است ، زيد را در اصطلاح علم نحو مبتدا گويند و قائم را خبر ؛ و در علم معانى و بيان و بديع ، زيد را مسنداليه و قائم را مسند و يا مسندبه ؛ و در علم كلام زيد را موصوف و قائم را وصف ؛ و در علم فقه ، زيد را محكوماليه و قائم را محكوم يا محكومبه ؛ و در علم منطق ، زيد را موضوع و قائم را محمول ؛ و چه بسا كه اصطلاح هر فرقه را فرقه ديگر نيز به كار مىبرند .
و در علم منطق ، در بيان اشكال اربعه و غير آن ، موضوع و محمول را از جهت تخفيف به حروف تهجّى تعبير مىكنند و ديگر از جهت اين كه مبادا ذهن سامع به خطا رود كه اين حكم اختصاص به اين قضيهء خاص دارد و با اين دو مقدمه اين نتيجهء خاص حاصل مىشود ؛ مثلا مىگويد : « ا » « ب » است ، و هر « ب » « ج » است ، پس « ا » « ج » است ، تا به جاى اين حروف هر چه بخواهند به كار ببرند در فسحت و وسعت باشند .
و نيز بدان همچنان كه مفردات از يكديگر گسيختهاند و با هم ارتباط ندارند مگر اين كه الفتى و نسبتى درست در ميانشان ايجاد گردد تا بشود يكى را به ديگرى نسبت داد و بر او حمل كرد ، همچنين است دو قضيه نسبت به يكديگر . آن امرى كه دو قضيه را با هم الفت مىدهد ناچار بايد با هر دو ارتباط داشته باشد ، چه اين كه واسطه و رابطهء آن دو است ؛ و در منطق براى آن ، اسم خاص به نام « وسط » و « حدّ اواسط » به بيانى كه