شراكها و شبكهها و قوالب الفاظ پابند كردن و در آوردن دشوارتر . اين مطالب را مغتنم شمار و اين دروس را محترم ، به قول عبدى كنابدى : « 1 »
هر كه سخن را به سخن ضم كند * قطرهاى از خون جگر كم كند
خويشتن را باش و حس را معدّ قصد انسانى بدان و در وادى حس سرگردان ممان ، ديدهء مقصد اقصى بين انسانى به دست آر و دو بال علم و عمل بگشا و به عالم قدس طيران نما كه همه براى تست و تو براى همه ؛ و چند بيتى از جناب اوحدى بنيوش :
آفتابى ز علم روشنتر * نيست ، بىعلم روزگار مبر
علم بال است مرغ جانت را * بر سپهر او برد روانت را
علم دل را به جاى جان باشد * سرِ بىعلم بدگمان باشد
علم نور است و جهل تاريكى * علم راهت برد به باريكى
علم روى تو را به راه آرد * با چراغت به پيشگاه آرد
علم اگر قالبى است گر جانى است * هر چه دانى تو بِه ز نادانى است
علما راست رتبتى در جاه * كه نگردد به روزگار تباه
علم را دزد برد نتواند * به اجل نيز مرد نتواند
نه به ميل زمان خراب شود * نه به سيل زمين در آب شود
علم كشتى كند بر آب روان * وان كه كشتى كند ، به علم توان
چون تو با علم آشنا گشتى * بگذرى ز اب نيز بىكشتى
همره عقل و يار جان علم است * در دو گيتى حصار جان علم است
خفتهاى ، بر سر تو بيدار است * مردهاى ، با حقيقتت يار است
طعمه مىجويى ، او است رايد تو * راه مىپويى ، او است قايد تو
جوهر او نپوسد اندر آب * آتش او را نسوزد اندر تاب
مىروى ، با دل تو همراه است * مىنشينى ، ز جانت آگاه است
هامش
( 1 ) . كشكول شيخ ، چاپ نجم الدوله ، ص 39 .