درس صد و يازدهم
در اين درس به دنبالهء درس پيش ، به بيان ديگر گفتههاى نامبردهء فارابى مىپردازيم :
آن كه فارابى گفت : « چنان كه از برهان گذشته الخ » ، اين شروع است به بيان دليل بر اين كه واجب است آن كمالات از نفوس زائل نشوند ؛ و دليل همان است كه در درس صد و سوم از او نقل كردهايم كه در ضمن اقامهء دليل بر اين كه مفارقات نه مىميرند و نه فاسد مىشوند نتيجه گرفته است كه پس روشن شد بسائط هنگامى كه بالفعل گرديدند در آنها قوه و امكان باقى نيست ؛ و اين بسائط نفوس انسانيّهاند . و در پايان درس نامبرده تذكر دادهايم كه اين مطلب همان است كه در درس چهل و ششم از قوه و فعل ثابت كردهايم كه صورت علميه مجرّد از مادّه و عارى از قوه و موجودى وراى عالم طبيعت است . و در اينجا فارابى از بيان گذشته نتيجه مىگيرد به اين صورت كه از برهان گذشته روشن شد اگر عقل هيولانى با عقل بالفعل باقى باشد بايد نفس به يك چيز هم عالم باشد و هم جاهل ، مثلا اين فرد انسان ديروز جاهل به مسألهاى بود و امكان داشت كه بالقوّه عالم به آن مسئله گردد و امروز آن قوه و امكان به فعليت رسيد و عالم به آن مسئله شد . پس آن قوه و امكان باقى نيست و باطل و زائل گرديد و گرنه بايد در امروز هم جاهل به آن مسئله باشد ، چون همان قوه ، اعنى عقل هيولانى و بالقوه ، كه بدان ملاك در ديروز جاهل بود در امروز هم موجود است ؛ و هم عالم به آن مسئله بايد باشد ، چون آن قوه به فعليت رسيد و نادان دانا شد . حالا سؤال پيش مىآيد كه عقل هيولانى به عقل بالفعل رسيده است و آن جاهل عالم شد ، ولى آن جاهل كه عقل هيولانى بود نفس بود و اين نفس به عقل بالفعل رسيد و عالم شد و قوّه و امكان قبلى به رسيدن به فعليت زائل گرديد ، و اين فعليت كمال نفس است كه بدان نائل آمد و فارابى و شيخ مىفرمايند اين كمال زائل نمىشود و در نفس متقرّر است و پس از انقطاع نفس از بدن با نفس است و به بقاى نفس باقى است ، البته اين كبراى كلى صحيح و متين است ولى آيا اين صورت كماليه از آن رو كه عرض و كيف نفسانى