آنچه در آينه جوان بيند * پير در خشت خام آن بيند
اگر گويى آن عقل كه در كهولت و شيخوخت قوى مىشود نتيجهء تجارب است و اگر بينى پيرى عاقلتر است از جوان براى بسيارى معلومات و تجربيات اوست نه قويتر بودن عقلش ، گوييم اولا ما به زيادتى يا نقصان معقولات تمسك نكرديم زيرا كه فرضا معقولات پير بيشتر نشود و همان باشد كه بود دليل را كافى است .
ديگر آن كه آن چه انسان بداند بيش از طفل نوزاد كه تازه زبان باز كرده و سخن گفتن آموخته ، به وسيلهء قوهء عاقله است و هر اندازه از آن در پيرى مانده باشد براى اثبات تجرّد نفس كافى است ، مانند ديدن يك چيز براى اثبات باصره .
و اگر پيران بدان حدّ باشند كه بيش از طفل نوزاد هيچ ندانند و همه چيز را فراموش كرده باشند ، حتى معنى آب و خواب را ، مىگفتيم نفس انسان مجرّد نيست . امّا يك پير در ميان افراد بشر معنى كلمهء آب را فراموش نكرده باشد مىگوييم نفس انسان جسمانى نيست ، مگر آن كه در بدن قوه براى ادراك كلى پيدا كنيم و هر چه كوشيدند نيافتند .
فارابى در برهان فوق ، ماده را موجب حدوث نفس و تكثّر آن و مشخّص آن معرفى كرده است . امّا « مادّه موجب حدوث نفس است » آيا مراد فارابى اين است كه گوهر نفس حدوثا جسمانى است و يا ماده را موجب حدوث نفس با وصف عنوان نفس كه جهت تعلق روح به ماده است مىداند مثل تعلق ربّان به سفينه يعنى روح انسانى ذاتا گوهرى مجرد از ماده و توابع آن است و چون تعلق به بدن گرفته است عنوان نفس مىيابد كه نفس ناطقه حدوثا و بقاء روحانى است ، خواه نفس قديم زمانى باشد كه منسوب به افلاطون است ، و خواه حادث قبل از ماده كه منسوب به متكلمين است ، و يا مرادش اين است كه نفس مجرد حادث مع الماده است كه قول مشاء است .
امّا مادّه سبب تكثّر نفس است چون مجرّد بدون دخالت مادّه كثرت در آن راه ندارد و اين سخن در نفس و مظاهر و مجالى آن كه قوى و آلات آن و اعضاء و جوارح بدن است ظاهر است كه كثرت و تعدد از ماده پديد آمده است . آيا مراد فارابى همين است ؟