پس ذاتش موجودى مستقل و مجرد از غير خودش است ، به اين بيان كه نفس ناطقه مدرك ذات خود است و در اين ادراك به امر ديگرى جز نفس ذاتش احتياج ندارد و در جاى خود مبرهن است « 1 » كه هر معقول قائم به ذات خود عاقل ذاتش است . پس نفس ناطقه عقل و عاقل و معقول است و هيچ يك از قواى جسمانى و اعضاء و آلات مدرك ذات خود نيستند . پس اين دو امر مغاير هماند ، يعنى نفس ناطقه موجودى مجرّد از عالم طبيعت و احكام نشأهء عنصرى است و گوهرى آنسويى است .
تبصره آن كه فارابى در برهان نخستين گفت « و هر مدرك در مدرك حاصل مىشود » اين تعبير بىدغدغه نيست ، زيرا كه على التحقيق قيام مدرك به مدرك قيام فعل به فاعل است كه نفس منشىء صور علميّه است ، مگر اين كه در تعبير فارابى ( و كل مدرك فانه يحصل فى المدرك ) توسعى دهيم اگر چه ظاهر تعبيرات مشائين چنين مىرساند كه قيام صورت علميه به نفس قيام مقبول به قابل و منفعل است ، بايد به تحقيق تفصيلى آن پرداخت و بحث علم را پيش كشيد ، تا ببينيم .
درس صد و هشتم
برهان سوم از رسالهء اثبات مفارقات فارابى را در مفارق بودن نفس ناطقهء انسانى نقل به ترجمه مىنماييم :
نفس ناطقه اضداد را با هم ادراك مىكند به حيثى كه ممتنع است بدان وجه در ماده وجود يابند . « 2 »
هامش
( 1 ) . اشارات ، نمط سوم ، فصل 19 ، ص 96 : انك تعلم ان كل شىء يعقل شيئا الخ . خواجه در شرح آن گويد : يريد بيان انّ كل عاقل فهو معقول و انّ كل معقول قائم بذاته فهو عاقل . اين مطلب اسنى را شرح و بسطى بايد و اميدواريم در اين دروس تقرير شود ، اگر چه به حمد الله تعالى رسالهاى جداگانه در اتحاد عقل و عاقل و معقول نوشتهايم و در آن رساله زحمت كشيدهايم و مباحث و مطالب برهانى در تكامل انسانى و تطور شئونات انسانى از آغاز تا انجام در آن مبرهن نمودهايم .
( 2 ) . الثالث أنها تدرك الاضداد معا بحيث يمتنع أن توجد على ذلك الوجه فى المادّه .