نفس ناطقه آن گوهر است .
آن كه در برهان آورديم « چون سفيدى نه چون سفيدها » ترجمهء اين عبارت است كالبياض لا كالبيض كه « بيض » را جمع « ابيض » دانستهايم به قول ابن مالك در باب جمع تكسير الفيه :
فعل لنحو احمر و حمراء * و فعلة جمعا بنقل يدرى
جمع « ابيض » « بيض » ( بضم باء ) مىشود و به مناسبت ياء ضمه تبديل به كسره مىگردد . و نكتهء گفتار فارابى كه گفت « چون سفيدى نه چون سفيدها » اين است كه « ابيض » مشتق است به خلاف « بياض » . فارسى « ابيض » « سفيد » است و « بياض » « سفيدى » ؛ و در مشتق ، و لو اين كه ذات معتبر نشود و « افعل » را فقط براى صحّت ربط بدانيم ، باز « ابيض » مانند « بياض » بسيط نيست كه علاوه بر بياض امر ديگرى هست كه هيأت و صيغهء صحت ربط در آن ملاحظه شده است . پس « بياض » جز سفيدى نيست به خلاف ابيض . لذا فارابى گفت معقولات معانى مجرد از ماسواى خودند ، چون سفيدى نه چون سفيد . و اين تحقيق منافات ندارد با اين كه گفته شود هم چنان كه جسم به بياض ابيض است نفس بياض نيز به طريق اولى ابيض است . علت عدم منافات اين است كه در تمثيل فوق سخن از كلمهء « بياض » و كلمهء « ابيض » است كه در « ابيض » علاوه بر « بياض » امر ديگر نيز اعتبار شده است هر چند مراد از ابيض نفس بياض باشد كه ابيض است .
برهان دوم بر مفارق بودن نفس ناطقه ، يعنى مجرد بودن آن از ماده و احكام آن :
نفس شاعر به ذات خود است و اگر در آلتى موجود باشد بايد هر آينه ادراك ذات خود را بدون ادراك آلتش با خود نكند . پس بايد بين نفس و آلت ، آلتى باشد و تسلسل لازم آيد ؛ بلكه هر چيزى ادراك ذات خود مىكند ذات او مر خود او راست و هر موجودى كه در آلتى است همانا كه ذات او مر غير او راست « 1 » .
هامش
( 1 ) . الثانى انها تشعر بذاتها و لو كانت موجودة فى آلة لكانت لا تدرك ذاتها من دون ان تدرك معها آلتها