تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
بيان : قريب اين برهان را صدر المتألهين در مبدأ و معاد آورده است كه نقل به ترجمه مىكنيم : نفس ناطقهء انسان و ذات آن در جميع اوقات ، حتى در وقت خواب و مستى و بيهوشى ، مشعور بهاست ، يعنى آگاه به ذات خود است ؛ و هيچ جزئى از اجزاى بدنش از قلب و دماغ و روح بخارى نيست مگر اين كه احيانا آن را فراموش مىكند ، و اكثر مردم آن را ادراك نمىكند يا به تشريح و تعليم ديگرى آن را ادراك مىكند ؛ امّا ذاتش را هميشه مدرك است پس آنى را كه دائما مدرك است غير از آنى است كه احيانا آن را فراموش مىكند . و اگر نفس انسان جمله بدنش يا چيزى از آن جمله يا عرضى قائم به آن جمله يا به جزء آن جمله باشد هر آينه نبايد استمرار شعورش به ذاتش با فراموشى از جمله بدنش صورت پذيرد ، پس آن كه در جميع اوقات مشعور به است جز آن است كه منسىّ و مغفول اويند . پس نفس ناطقه غير از بدن و اجزاى بدن و احوال بدن و يا جسم ديگر است « 1 » . نفس ناطقه هميشه شاعر به ذات خود است و اگر مادى باشد و در آلتى موجود باشد آن آلت موضوع تحقق اوست يعنى نفس را در وراى آن آلت مادى ثبوتى نيست و در همان موضوع و موضع متحقق است . پس بايد هميشه آن آلت هم مشعوربهاى نفس باشد يعنى نفس بدان شاعر و آگاه باشد . لذا فارابى گفته است اگر در آلتى موجود باشد بايد ذات خود را بدون ادراك آلتش با خود ، ادراك نكند . و اين خود دليلى تام است كه نفس منطبع در آلات بدن جسمانى نيست اما فارابى افزود كه اگر چنين باشد پس بايد بين نفس و آلت آلتى باشد و تسلسل لازم آيد . چه ادراك نفس آلت جسمانى را كه موضع اوست مانند ادراك او جسم و جسمانيات ديگر راست كه به وسيلهء آلات ادراك مىكند ، و سخن در ادراك آلت دومى پيش مىآيد و همچنين به تسلسل مىكشد . و در آخر ، به صورت اضراب يا ترقى گويد « بلكه هر چيزى ادراك الخ » و چون نفس ادراك ذات خودش مىكند
هامش
فكانت بينها و بين آلتها آلة و يتسلسل بل ما يدرك ذاته فذاته له و كل موجود فى آلة فذاته لغيره . ( 1 ) . انّ نفس الانسان و ذاتها مشعوربها فى جميع الاوقات الخ ( مبدأ و معاد ، چاپ سنگى ، ص 212 ) .