تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
مبدائى غير جسميت است كه آن را نفس مىنامند و كمال اوّل جسم انسانى است و از اوست كه آثار و افعال از جسم انسانى صادر مىگردد . آن كه گفت « جسم مطلق وجودى براى او نيست » يعنى وجود خارجى نه وجود ذهنى ؛ و « سبيل اين اجسام سبيل معاجين نيست » يعنى نمىشود گفت چنان كه معجونات مركب از اجزاى گوناگون‌اند و بر اثر تركيب و امتزاج آنها مزاجى خاص حاصل مىگردد كه او را اثرى خاص است ، همچنين اجسام انسانى از عناصر و اجزايى مركب‌اند كه اين تركيب خاص منشأ افعال انسانى شده است ؛ زيرا كه معجونها را نموّ و اغتذاء و ادراك و حركت از جانب خود آنها نيست ، به خلاف اجسام انسانى كه نامى و مغتذى و مدرك و متحرك به اراده‌اند پس آنها را مبدائى خاص غير جسميت بايد كه مبدأ و منشأ اين آثار و آن افعال است و اين مبدأ را نفس مىنامند . بدان كه نفس را به قياس افعالى كه از آن صادر مىشود قوه مىنامند ، و قوه به اين معنى مبدأ تغيّر در غير است . و همچنين جايز است نفس را ، به قياس قبول كردن او صور محسوسه و معقوله را ، قوه به معنى ديگر ناميد ، كه قوه به اين معنى انفعال است كه پذيرا و قابل است . و نيز صحيح است كه نفس را به قياس استكمال جنس به آن كه نوع محصّل گردد كمال گفت ، زيرا كه طبيعت جنس مادامى كه طبيعت فصل ، خواه فصل بسيط چون ناطق و يا غير بسيط چون حساس و متحرك به اراده ، بدان اضافه نگردد ناقص غير محدود يعنى غير معيّن است . پس چون فصل بدان اضافه شد نوع كامل مىگردد . پس فصل كمال نوع از آن جهت كه نوع است مىباشد ؛ و اين فصل در اين مقام همان نفس است كه مبدأ و منشأ آثار و افعال بخصوص مىباشد . غرض ما از اين اطلاقات قوه و كمال بر نفس ، بخصوص وجه اطلاق كمال بر آن ، توضيح گفتار فارابى است كه در بيان آن گفتيم : چون صورت جسميه جسم مطلق است - تا آن كه گفتيم نفس كمال جسم انسانى است . و بدان كه قوه را معانى گوناگون است كه در اول مرحلهء هفتم امور عامهء اسفار