مىگردد . لاجرم او را مخرجى بايد كه مكمّل اوست ؛ و آن مخرج از موجودات عالم طبيعت نمىتواند بوده باشد ، زيرا كمال انسان را يعنى مايهء انسان ساز را علم يافتهايم و وعاء علم را گوهرى ماوراى طبيعت و قاهر و اتّم و اكمل از نفس ، خلاصه تجرّد ماوراى طبيعت و قاهريّت آن را به معرفت ذات خودمان دريافتيم . اين راهى بود كه سير كردهايم و به مقصد رسيدهايم . اكنون مىبينيم كه پيش از ما فارابى نيز همين راه را پيموده و مخرج نفوس انسانيّه را از قوه به فعل عقل يافته است و اين مطلب شامخ را در برهان سوم تصريح فرموده است كه « مكمّل عقول ما لا محاله بايد الخ » .
برهان دوم را از اين راه پيش آمده است كه تأثير جسم و جسمانى بدون وضع خاص ميان فاعل و منفعل ، اعنى مؤثّر و متأثّر ، صورتپذير نيست ، و وضع در ميان مادّيّات متصوّر است كه طرفين مادى باشند ، و اگر يك جانب و يا هر دو جانب از موجودات عارى از مادّه و احكام آن باشد وضع به معنى تمام مقوله در آنها جارى نيست ؛ و معانى وضع در درس هفتاد و دوم گفته شد و در اين كه فعل قوى جسمانيه جز به مشاركت وضع صورت نمىپذيرد بحث بتفصيل لازم است . صدر المتألهين در فصل سى و ششم مرحلهء ششم آن را عنوان كرده است ( ج 1 رحلى ، ص 204 ) و ما نيز در دروس آتيه عنوان خواهيم كرد .
در برهان اوّل آن كه فرمود « لابد بايد امرى آنها را تجريد كند » اين امر موجود مفارق است كه مجرد و مجرّد ، اعنى تجرد كننده ، است . در اين مسئله بحث پيش مىآيد كه آيا صور علميّه ، از محسوسه و متخيّله و متوّهمه و معقوله ، به تجريد نفس ناطقه است يا به انشاء آن و يا نه آن است و نه اين ، و بنابر انشاء آيا مطلق صور علميّه به انشاء نفس است يا بايد در آن تفصيل قائل شد ؟ اين ، مسائلى است كه در مبحث علم بايد بحث شود . مشّايين ، كه پيروان ارسطو مىباشند و معلم ثانى فارابى نيز محيى آثار آنان است ، به تجريد نفس مىدانند . كيف كان صور علميّهء عاريه از ماده و احكام آن منتهى مىشود به موجود نورى مجرّد از ماده و احكام آن ، يعنى موجود ماوراى طبيعت كه معقول بالذات است نه به تجريد مجرّدى و نه به انشاى منشىاى .
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 425
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٤٢٥