تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
گفت با يكديگر رابطهء ارگانيكى دارند و آن گوهر مفارق به قول مير فندرسكى :
جان عالم گويمش گر ربط جان دانى به تن * در دل هر ذرّه هم پنهان و هم پيداستى
و دانستى كه عقل بىنفس نباشد و نفس بىعقل . ولى مفارق را با نفس ناقطه امتيازى بيّن است كه اگر چه هر دو را تعلق به ماده است امّا اين ناقص است و به تعلقش مستكمل ، و آن كامل است و تعلّقش مكمّل . اين به يك معنى تعلّق به بدن خاص دارد و آن تعلّق به همهء نفوس و ابدان ، و جميع جهان طبيعت به منزلهء بدن اوست ؛ و « به منزله » از اين رو گفتيم كه بدن وسيلهء استكمال نفس است و به اين معنى نمىتوان پيكر هستى را بدن آن دانست . لذا آن كه از جامى در پيش نقل كرده‌ايم كه « حق جان جهان است و جهان جمله بدن » با اين معنى وفق نمىدهد و مىتوان از جهت ديگر اين سخن را تصحيح و تصديق كرد كه چنان كه بدن قائم به نفس و مرتبهء نازله اوست ، جهان كل نسبت به حق اين چنين است كه حق قيّم و قيّوم آن است و در علوّ خود دانى و در دنوّ خود عالى است ، كه معرفت نفس مرقات معرفت ربّ است . حكيم سبزوارى در حكمت منظومه فرمايد :
و النفس مع علوها لمّا دنت * بأمرها كلّ القوى قد سخّرت
مطلب ديگر از رسالهء نامبردهء فارابى نقل به ترجمه و بيان مىكنيم . در اثبات عقول فعّاله شش برهان آورده است ، برهان چهارم اين است : نفوس انسانيه مفارق است پس واجب است كه علّت آنها مفارق باشد ، چه اين كه جسم در درجهء وجود متأخر از مفارقات است ، پس اگر صورت جسميه سبب وجود مفارق باشد بايد وجودى كه فوق وجود خودش و اتمّ از وجود خودش است بوده باشد . پس بايد وجود مثل نفس انسان بدون سبب باشد و حال اين كه صورت جسميه مفيد وجودى كه اكمل از وجود ذات خودش باشد نيست « 1 » .
هامش
( 1 ) . اثبات العقول الفعاله عليه بستة براهين . . . الرابع ان النفوس الانسانية مفارقة فعلّتها يجب ان تكون مفارقة