تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
لبنه و ذات الشّعبتين و ذات الحلق و اسطرلاب و ربع مجيّب و كره‌هاى جغرافيايى و كره‌هاى سماوى و ترسيم صور كواكب و ساعات شمسى و آبى و غيرها گرفته تا اختراعات بوالعجب عصر حاضر ، هر يك كتاب بزرگى در معرفت انسان است ؛ در اعداد و حروف كتابهايى در جفر و ديگر علوم غريبه نوشته است كه از اين راه به حقائقى مكتوم و مستور دست مىيابد و به تزكيه و تصفيهء روح مرآت اشباح نورى ماوراى طبيعت مىگردد و مانند يك دستگاه عكاسى از عالم غيب عكسبردارى مىكند و معانى مجرّد عارى از كسوت مادّه را در كارخانهء خيالش تنزّل و تمثّل مىدهد و آن قدر فكر كرده است و چيز فهميده است و به اسرار دار هستى آگاهى يافته است كه اين همه كتابخانه‌هاى كره را كتابهاى او تشكيل داده است ، و در حقيقت علم ، تشريح دار وجود است و اين انسان است كه دار وجود را آن فآن تشريح مىكند . مقصود اين كه موجودات را اين شأنيت است كه معلوم و معقول انسان گردند و خود انسان را هم اين شأنيت است كه عاقل و عالم بدانها گردد و آن گوهر نورى نوربخش و روان بخش كه مخرج نفوس از نقص به كمال است مثل آفتاب درخشان است ، از جانب او همواره اضائه و اناره است و به مستعدين نور مىدهد و هر قابلى را به فراخور قابليت او افاده مىنمايد ، بخل و امساك از جانب او نيست . لذا دانشمندان بزرگ فرموده‌اند انسان وحدت عددى ندارد بلكه وحدت حقّهء ظلّيه دارد كه حدّ يقف براى او نيست ، و اين ظلّيت به لحاظ وحدت حقهء حقيقيه است كه حقيقت دار هستى راست . و اين بود غرض ما در اين كه انسان را مقام فوق تجرّد است و او را حدّ يقف نيست و وحدت عددى ندارد ، و با اين همه مباحثى در پيش است كه موضوع نامبرده را روشن‌تر مىسازد ، بلكه در پيرامون همين موضوع نيز بحث مىشود . پس خلاصهء سخن اين شد كه نفس انسانى را اين شأنيت است كه داناى به همه اشياء گردد و اشياء را نيز اين شأنيّت است كه معلوم انسان گردد و واهب صور هم به حسب استعداد و قابليت فيض مىبخشد و بخل و امساك ندارد . حال اگر انسانى به چنان مقام رسد كه در مسير تكامل و استكمال انسانى عالم به اشياء گردد ، علاوه بر