مىرسد و روحانى مىشود و با عقل فعّال كه روح القدس است مىپيوندد . چقدر جاى تعجب است كه اكثر ابناى روزگار ما چنان در لجن هوى و هوس فرو رفتهاند كه خودشان را فراموش كردهاند . يك نفر از آنان نمىگويد كه من كيستم و اين همه چيست و از كيست و چه مىخواهند و سرانجام چه خواهد شد . نه در وحدت صنع مىانديشند كه از چه صقع است و نه در كثرت خلق كه از چه نقش . سراى هستى يكپارچه حيات و علم است ، اين دلمردگان در جهل محض غوطهور و چون ستوران بىدستور سرگرم خواب و خور ، بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش .
به مستوران مگو اسرار مستى * حديث جان مپرس از نقش ديوار
در كارخانهء هستى ، كه كارخانهء شگفت آدمسازى است ، درست تأمل كن كه چگونه قوهاى كه كمال و عرضهاى جز پذيرفتن ندارد و در انزل و اسفل مراتب وجود قرار گرفته است از دست توانا و اشراق و افاضهء كامل مكمّلى كه مخرج او از قوه به فعل است به مرتبه اعلى و ارفع رسد نطفهاى شنوا و گويا و دانا و خوانا شود انديشه كند و اختراع نمايد بر اجسام و اجرام ذى حيات و بىحيات دست يابد و همه مسخر و مطيع او گردند . به راستى من كه اكنون دارم مىنويسم يكپارچه حيرتم كه اين كيست كه مىنويسد و چه بود و يا كه بود كه اينك نويسا شد و فكر مىكند و معانى را در قوالب الفاظ در مىآورد و . . . كه اگر قلم توانايى شرح انسان دهد به قول ملاى رومى :
گر بگويم شرح آن بيحد شود * مثنوى هفتاد من كاغذ شود
به بحث برگرديم . مقصود اين بود كه نفس ناطقه انسانى را مقام فوق تجرّد است و به قوى نظرى نفس تا اندازهاى آشنا شدهايم و دانستهايم كه نفس از عقل هيولانى ارتقا مىيابد و عقل بالفعل مىشود بلكه با عقل فعّال ارتباط بلكه اتصال بلكه اتحاد بلكه فوق اتحاد مىيابد . اين تعبيرات را عمق بسيار است و يكى پس از ديگرى روشن مىشود ، و اميد است كه روزى همه را در خود و يا خودمان را در همه بيابيم . تاكنون صد و دو درس خواندهايم و شايد هنوز يك قطره از درياى بيكران هستى