جامع شتات مادّه و حافظ صور طبيعيات و متصرف در آنان و مدبّر آنهاست نفس كلّ گويند ، در مقابل نفوس جزئيه كه هر نفس جزيى حافظ يك شخص و صورت است ؛ امّا نفس كل به همهء صورتهاى طبيعى و مادّى عالم در مقابل عقول جزئيه كه مرتبهء تجرد و تعقل آنهاست ، همانطور كه از درخواست نامهء حكيم خيام نقل كردهايم كه عقل بىنفس نباشد و نفس بىعقل . اكنون مطالبى چند در پيرامون نفس ناطقه و مفارقات كه از جهاتى سزاوار بحثاند عنوان مىكنيم :
معلم ثانى ، فارابى ، را رسالهاى سخت موجز و نيك مفيد در اثبات مفارقات است كه شايسته است آن را تمام و كمال به فارسى ترجمه و شرح كنيم ؛ و لكن چون همهء مطالب آن مبتنى بر مقدمات بسيار است و هنوز بدانها آشنايى نيافتيم ، اكنون برخى از آن مطالب را كه با مباحث گذشتهء ما ارتباط دارد تقديم مىداريم ؛
مفارقات نه مىميرند و نه فاسد مىشوند ، و گرنه بايد در آنها قوّت موت و فساد باشد ، و اگر قوت موت و فساد در آنها جايز باشد واجب است كه قوّت وجود و فنا و فعل وجود و فنا در آنها اجتماع يابند . بنابراين لازم آيد كه مفارقات هم موجود باشند و هم معدوم . پس روشن شد كه بسائط هنگامى كه بالفعل گرديدند در آنها قوت و امكان باقى نيست ؛ و همانا اجتماع قوت وجود و فنا ، كه شىء هم موجود باشند و هم معدوم ، در مركباتى صحيح است كه آنها را دو امكان است كه يكى از آن دو چون به فعليت رسيد باطل مىگردد و ديگرى در مادّه باقى مىماند . « 1 »
بيان : مفارق در اين رساله بر نفوس ناطقهء انسانيه و بر عقول مفارقه اطلاق شد و آن موجود ماوراى طبيعت است كه عارى از مادّه و احكام آن است و آن را بسيط و عقل بسيط نيز گويند . اطلاق بسيط بر مفارق در السنهء حكما ساير و داير است ، چنان كه در
هامش
( 1 ) . انها - ( يعنى المفارقات ) لا تموت و لا تفسد و الا وجب ان تكون فيها قوة الموت و الفساد . و لو جاز هذا لوجب ان تجتمع فيها قوة الوجود و الفناء و فعلهما فتكون موجودة و معدومة معا . فتبين انّ البسائط اذا صارت بالفعل لم تبق فيها القوة و الامكان بل انما يصحّ ذلك فى المركّبات التى لها امكانان ، فيبطل احدهما عند كونه بالفعل و يبقى الآخر فى المادة .