حكما نفس را سردار لشكرى انگاشتند ، و قوى را لشكريان او ، و بدن را به منزلت قلعه كه به فارسى دژ گويند ؛ و لذا اين سردار را « نور اسفهبد » گفتهاند كه معرّب « اسپهبد » است و گاهى از بدن تعبير به « صيصيه » كردهاند كه به معنى همان قلعه و دژ است و جمع آن « صياصى » است
وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ
« 1 » . ولى به براهين دانستهايم كه اين گونه تعبيرات امورى به تشبيه و تمثيل براى تقريب به برخى از مقاصد است ، و گرنه بدن دژ روان نيست بلكه زنده به آن و ظلّ آن و مرتبهء نازلهء آن است چنان كه روان به عقل ، يعنى عقل فعال ، كه روان بخش و مخرج نفس از نقص به كمال است . از امير معزى يادى شود :
گفتم به عقل دوش كه يا احسن الصّوَر * گفتا چگونه يافتى از حسن من خبر ؟
گفتم مرا نظر همه وقتى به سوى تست * گفتا همى به چشم حقيقت كنى نظر
گفتم كه هر چه از تو بپرسم دهى جواب ؟ * گفتا جواب پرسش تو كردهام زبر
گفتم ميان روح و ميان تو فرق چيست ؟ * گفتا كه او بديعتر و من رفيعتر
گفتم چگونه گيرد روح از تو روشنى ؟ * گفتا چنان كه آينه گيرد ز نور خور
گفتم كه چيست كار شما اندرين جهان ؟ * گفتا صلاح خلق به تدبير يكدگر
گفتم رسيد در تن هر جانور به هم ؟ * گفتا رسيم در تن بعضى ز جانور
گفتم به عون كيست شما را موافقت ؟ * گفتا به عون ايزد داراى دادگر
گفتم دماغها فلكست و تو كوكبى ؟ * گفتا روانها صدفست و منم گهر
گفتم كه در سخن فِكَر من قوى شدست * گفتا قوى به تقويت من شود فِكَر
درس صد و سوم
يكى از اسرار بزرگ تحقيقات جناب مولى صدرا اين است كه جسم جامد به حركت جوهرى نطفه و علقه و مضغه مىگردد و سپس به مقام خيال و عقل مجرّد
هامش
( 1 ) . احزاب 33 : 27 .