علم وجود نورى عارى از غواسق مادّه و ظلمات احكام مادّه است . اين بحث را بايد دنبال كنيم تا سؤال و جواب آن روشن گردد ، اكنون به همين اندازه تنبيه و آگاهى اكتفا مىكنيم . خواجه در شرح اشارات بنايش را بر اين گذاشته است كه فقط مذهب مشّاء را تقرير كند و اشارات شيخ را كه بر آن مذهب است شرح دهد و عقيدهء خاص خود را اعمال نكند . بنابراين ، كمالات ثانوى را مطلقا عرض دانستن بنابر آن مذهب است .
كيف كان اين مطلب بنابر مبناى حكمت متعاليه ناتمام مىنمايد و در اين عبارت ناصر خسرو ، كه در پايان گفت « و اين حدى است كه مر نفس را نهاده است اين فيلسوف بر طريقت خويش ، سخت تمام » ، جاى دقت و تأمل است كه بنابر طريقت ارسطو سخت تمام است و شايد حرف ديگر هم باشد . آن كه ناصر خسرو گفت « حكماء دين حق عليهم السّلام همين گفتند » مرادش حكماى دين اسلام است كه به حق دين حق است چنان كه اگر توفيق يافتهايم حقانيت آن محقق مىگردد . جسم را سايهء نفس دانستن همان است كه گفتهايم بدن مرتبهء نازلهء نفس است و در بعد خواهيم دانست كه هر دانى مثال عالى است و مثال نمونه و نشانهء شىء را گويند با مثل اشتباه نشود . فرق ميان مثل و مثال اين است كه مثل شىء آن است كه با او در تمام ماهيّت ، كه چيستى اوست ، موافق و متحد بوده باشد و اختلاف و تفاوت در عوارض مشخّسهء فرديّه است ، چون زيد كه مثل عمرو در ماهيّت انسانيت است و تفاوت در عوارض مشخصه فرديه است چون زيد كه مثل عمرو در ماهيت انسان است و تفاوت در عوارض مشخصه خارج از ماهيت دارند . امّا مثال گاهى ظلّ شىء است و با او در بعضى از جهات موافق است نه در ماهيّت و در طول آن نيز نيست ، چنان كه زيد در دليرى مثال شير است نه مثل آن . خلاصه ، مثل شىء در عرض آن است و مثال شىء در طول آن به معنى اعم .
ملاى رومى مىگويد :
آن دلير آخر مثال شير بود * نيست مثل شير در جمله حدود
فرقها بيحد بود از شخص شير * تا به شخص آدميزاد دلير