تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
است « 1 » در آغاز آن گويد : كمال ، به قول ارسطاطاليس ، جوهر نفس است . كه مر او را پرسيدند كه نفس چيست ؟ گفت : النفس كمال جسم طبيعىّ ذى حيوة بالقوّة . گفت نفس كمال جسم طبيعى است كه آن به حدّ قوّت زنده است يعنى كه جسم جوهرى است كه زندگى اندرو به قوت است . و حكماء دين حق عليهم السّلام همين گفتند از بهر آن كه مر او را سايهء نفس نهاده‌اند كه او به ذات خويش زنده است ؛ تا جسم به زندگى ذاتى ، كه نفس است ، زنده شود به زندگى عرضى . و مر جسم را سايهء نفس گفتن قول محكم است ، از بهر آنك سايهء هر چيز مانند چيز باشد . و چو نفس زندهء ذاتى است و جسم زندهء به قوّت است ، او مر زندهء ذاتى را به منزلت سايه باشد . و چو جسم جوهرى است كه زندگيش به حدّ قوّت است ، و جسم از اين قوت آنگاه به فعل آيد كه نفسى از نفوس نامى يا حيوانى به دو رسد و چو زندگى كه اندر جسم به قوّت است همى به نفس نامى به فعل آيد و آنچه از قوّت به فعل آيد از نقص به كمال رسد ، پس درست شد كه نفس كمال جسم باشد و اين حدّى است كه مر نفس را نهاده است اين فيلسوف بر طريقت خويش ، سخت تمام . سؤال پيش مىآيد كه خواجه تصريح فرمود كمالات ثانى غير منوّع و عرض‌اند . اين كلام با آنچه در اصل پنجاه و دو گفته شد كه علم انسان‌ساز كه است و علم و عالم و معلوم در وجود يك گوهرند ، چگونه وفق مىدهد ؟ مگر اين كه علم را عرض بدانيم ؛ و در اين صورت ، عرض عارض بر معروض ، كه نفس است ، مىباشد ، و لازمهء اين سخن اين است كه متن ذات نفس از علم بىخبر است ، مثل ديوار و سفيدى بر آن كه حقيقتا ذات ديوار سفيد نيست و سفيدى عارض بر آن است و حال اين كه علم عين نفس مىگردد و نفس آنچه را ادراك مىكند به مرتبهء وجودى مدرك ارتقاء مىيابد ، و
هامش
( 1 ) . اين رساله در آخر ديوان ناصر خسرو با چند رسالهء ديگر ، در شهريور 1339 ، به كوشش مهدى سهيلى به طبع رسيده است . در بيان و شناسايى آن به جامع الحكمتين ناصر خسرو و به مقدمهء شرح قصيدهء فارسى خواجه ابو الهيثم جرجانى و به خود ديوان مذكور ناصر خسرو رجوع شود .
دروس معرفت نفس (فارسى) — صفحة 402 | حسن حسن زاده آملى